گرگ زاده و آدمی

18 بهمن 1391   soniakhandan   گنجینه ادبی » گلستان سعدی   0 نظر   534 بازدید   |

قبیله و طایفه ای از دزدان عرب بر سر کوهی می نشستند و کاروان ها را غارت می نمودند. تا آنجا که هیچ کاروانی به سلامت نمی توانست از آنجا بگذرد و از دست آنان جان سالم به در برد. همه وزیران در قصر پادشاه وقت جمع شدند و دنبال راه چاره ای بودند. وزیری می گفت: اگر امروز که این دزدان نو پایند بتوانیم جلوی آنان را بگیریم که هیچ‏ اگر نتوانیم‏ رفته رفته بر قدرت آنان افزوده می شود و دیگر نمیتوانیم با آنان مقابله کنیم.
بالاخره رای بر این شد که گروهی برای سرک کشیدن به مکان دزدان برود و از آنان خبر بیاورد و سپاهیان پاشاه بتوانند آنان را دستگیر کنند. گروهی برای یان کار راهی کوه شدند و دیدند که دزدان آنجا نیستند و دانستند که برای غارت کاروانی راهی گشته اند. پادشاه گروهی از سپاهیان خود را فرستاد تا در کوه پنهان شوند و منتظر باز آمدن آنان شوند. سپاهیان راهی گشته و در گوشه کنار کوه پهلو گرفتند و منتظر شدند. تا اینکه سرانجام شبانگاه دزدان باز آمدند و از آنچه از غارت کاروان به دست آورده‏ خوشحال بودند. آنان لباسهایشان را درآوردند و سلاح هایشان را کنار گذاشتند‏ چیزی نگذشته بود که دشمنی بر آنان هجوم برد. دشمنی به نام خواب. چون خواب آنان را فرا گرفت و کمی از نیمه شب گذشت‏‏ سپاهیان از کمین بیرون آمدند و دست تک تک آنان را بستند و نزد پادشاه بردند. چون به قصر شاه رسیدند‏ پادشاه دستور داد همه آنان را بکشند تا عبرتی باشد برای سایرین. همه را کشتند مگر جوانی خوش سیما که در آن میانه بود. یکی از وزرا به نزد تخت شاه رفت و گفت: قربانت شوم‏ این فعلا نورسیده است و کام دل ندیده‏ بگذار او زنده بماند. او را بر من ببخشای. پادشاه رضایت به این کار نداد و گفت:

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است/ تربیت نااهل را چون گردان بر گنبد است.


اما آ”قدر وزیر اصرار کرد که سرانجام پادشاه رضایت داد. وزیر گفت: پادشاه او را به من سپار زیرا هنوز جوان است و دلش آماده و پذیرای پند و نیکی. به این ترتیب آن وزیر آن جوان را نزد خود نگاه داشت و به او علوم و فنون را یاد داد. و هر روز وزیر نزد پادشاه می رفت و می گفت: ببینید که چه شده این جوان؟ دیدید نکشتن او به صلاح بود؟ پادشاه پوزخندی می زد و می گفت: فعلا نخست است و تو هیچ نمی دانی . گرگ زاده گرگ می شود حتی اگر با انسانها نشست و برخاست کند. چند سالی ذشت و روزی آن جوان‏ با اوباش و دزدان محله گرد آمد و وزیر و هر دو پسر وزیر را کشت و مال و ثروت فراوان برداشت و به همان کوه قدیمی که مکان دزدان بود رفت و بر جای پدر خود نشست و راه او را ادامه داد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.