این خانه در آفتاب می‌بالد و در آرام شب به خواب می‌رود؛ و خوابش بی‌رویا نیست. آیا خانه‌ات خواب نمی‌بیند؟ و در خواب به میان باغ یا فراز تپه نمی‌رود؟
کاشکی می‌توانستم خانه‌های شما را در دست خود گرد بیاورم و آنها را مانند دانه در جنگل و چمن‌زار بیافشانم.
کاشکی دره ها کوی‌های شما بودند، و راه‌های سبز کوچه‌های شما، و شما یکدیگر را در تاکستان‌ها می‌جستید و با دامن‌های آکنده از عطر خاک می‌آمدید.
اما اینها هنوز میسر نیست.
نیاکان شما از روی ترس شما را بیش از اندازه به هم نزدیک نشاندند. آن ترس چندی دیگر دوام خواهد داشت تا چندی دیگر باروهای شهر شما همچنان کاشانه‌های شما را از کشتزارهاتان جدا می‌دارند.
حال ای مردمان ارفالس، به من بگویید، مگر در این خانه‌ها چه دارید؟ آن چیست که در پس درهای بسته نگه می‌دارید؟
آیا صلح و صفایی دارید، آن انگیزش آرامی که قدرت شما را آشکار کند؟
آیا خاطره‌هایی دارید، آن طاق‌های درخشانی که قله‌های روح را به هم متصل سازد؟
آیا زیبایی دارید، که دل را از ساخته‌های چوبی و سنگی به فراز کوه مقدس برد؟
به من بگویید، آیا این‌ها را در خانه‌های خود دارید؟
یا فقط آسایش دارید و شهوت آسایش، آن موذی نابکاری که به نام میهمان به خانه می‌آید و سپس میزبان و خانه خدا می‌گردد؟
آری، او رام کننده نیز می‌شود و با چنگگ و تازیانه خواهش‌های والای شما را هم چون لعبتکانی به بازی می‌گیرد.
گرچه دست‌های ابریشمی دارد، دلش از آهن است.
شما را در خواب می‌کند، ولی خود بر بالین شما می‌ایستد تا به شرافت تن پوزخند زند.
حواس سالم شما را به سخره می‌گیرد و آنها را مانند ظرف‌های شکستنی در خار و خس می‌گذارد .
به راستی شهوت آسایش شور و شوق روح را می‌کشد، و آنگاه با نیشخندی بر لب در پی جنازه به راه می‌افتد.
اما شما، ای فرزندان آسمان، ای شما که در قرار بی‌قرارید، به دام می‌افتید و رام می شوید.
خانه‌ي شما نباید لنگر باشد، باید دکل باشد .
نباید قشر آب‌گونه‌ای باشد که زخمی را بپوشاند، باید پلکی باشد که از چشمی نگهبانی کند.
بال‌هاتان را جمع مکنید تا از میان در بگذرید، سرتان را خم مکنید تا به سقف نگیرد، نفستان را حبس مکنید تا مبادا دیوارها شکاف بردارند و فرو ریزند.
در گورهایی که مردگان از برای زندگان ساخته‌اند زندگی مکنید.
خانه‌ي شما هر چند مجلل و مزین باشد، راز شما را پنهان نمی‌دارد و خواهش شما را پناه نمی‌دهد، زیرا آن‌چه در وجود شما نامتناهی است در کاخ آسمان زندگی می‌کند، که در و دروازه‌اش مه صبحگاهی است و پنجره‌هايش سرودها وسکوت‌های شب.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.