پس بي نقاب در کوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم «دزد، دزد، دزدان نابکار.» مردان و زنان بر من خنديدند و پاره اي از آنها از ترس من به خانه هايشان پناه بردند.
هنگامي که به بازار رسيدم، جواني که بر سر بامي ايستاده بود فرياد برآورد «اين مرد ديوانه است.» من سر برداشتم که او را ببينم؛ خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازي نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم «رحمت، رحمت بر دزداني که نقابهاي مرا بردند.»
چنين بود که من ديوانه شدم.
و از برکت ديوانگي هم به ازادي و هم به امنيت رسيده ام؛ آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن، زيرا کساني که ما را مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند.
ولي مبادا که از اين امنيت، زياد غره شوم. حتي يک دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.