گفت: «لذت ترساندن، عميق و پايدار است، من از آن خسته نميشوم.»
دمي انديشيدم و گفتم: «درست است؛ چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام.»
گفت: «فقط کساني که تن شان از کاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند.»
آنگاه من از پيش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من.
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
هنگامي که باز از کنار او مي گذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه مي سازند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.