مادر به سخن درآمد و گفت: «تويي، تو، دشمن من! تويي که جواني مرا تباه کردي و زندگي ات را بر ويرانه هاي زندگي من ساختي! کاش مي توانستم تو را بکشم.»
پس دختر به سخن درآمد و گفت: «اي زن منفور و خودخواه و پير! که راه آزادي را بر من بسته اي! که مي خواهي زندگي من پژواکي از زندگي بي رنگ خودت باشد! اي کاش مي مردي!»
در آن لحظه خروسي خواند و هر دو زن از خواب پريدند. مادر با مهرباني گفت: «تويي، عزيزم؟» و دختر با مهرباني پاسخ داد: «بله، مادر جان.»

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.