زاويه نشين


بر بالاي کوه دوردستي دو مرد زاويه نشين زندگي مي کردند که خدا را مي پرستيدند و يکديگر را دوست مي داشتند. اين دو مرد يک کاسه گلين داشتند، و اين تنها دارايي آنها بود.
يک روز روح خبيثي وراد قلب زاويه نشين پيرتر شد و او پيش از مرد جوان تر رفت و گفت: «مدت درازي است که ما با هم زندگي مي کنيم. زمان جدا شدن فرا رسيده است. بيا دارايي مان را قسمت کنيم.»
زاويه نشين جوان تر اندوهگين شد و گفت: « اي برادر، اين را نمي توانيم قسمت کنيم، مال تو باشد.»
زاويه نشين پيرتر گفت: «من صدقه نمي پذيرم. من فقط سهم خودم را مي خواهم. بايد قسمت شود.»
مرد جوان تر گفت: «اگر اين کاسه را بشکنيم چه فايده اي براي من يا تو دارد؟ اگر مي خواهي، بيا پشک بيندازيم.»
اما زاويه نشين پيرتر بار ديگر گفت: «من فقط حق خودم را مي خواهم، حق و عدالت را هم به دست تصادف بيهوده نمي سپارم. کاسه را بايد قسمت کنيم.»
آنگاه زاويه نشين جوان تر در بحث فروماند و گفت: «اگر به راستي مي خواهي، و اگر چنين اراده کرده اي، پس کاسه را مي شکنيم.»
اما چهره زاويه نشين پيرتر سخت درهم شکست، و او فرياد زد: «اي ترسوي ملعون، تو نمي خواهي جنگ کني.»

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.