بافنده گفت: «امروز یک کفن کتان خوب به دو سکه زر فروختم. بیایید هر چه می خواهیم شراب بنوشیم.»

نجار گفت: «من هم امروز بهترین تابوتم را فروختم. یک پاره بزرگ گوشت بریان با شراب مان می خوریم.»

گور کن گفت: «من فقط یک گور کندم ولی مشتری دو برابر مزد داد. بیایید نان عسلی هم بخوریم.»

امشب کار میخانه گرم بود٬ زیرا که مشتریان دمادم دستور شراب و گوشت بریان و نان عسلی می دادند و سر خوش بودند.

میخانه دار هم به زنش لبخند می زد زیرا که مشتریان خوب خرج می کردند.

هنگامی که می رفتند ماه در اوج آسمان بود و آن سه مرد با هم آواز می خواندند و عربده می کشیدند.

میخانه دار و زنش با نگاه آنها را دنبال می کردند.

زن گفت: «چه آقایانی! چه گشاده دست و چه سرخوش! ای کاش هر روز این بخت را برای ما به ارمغان می آوردند آنگاه پسر ما مجبور نبود که میخانه دار شود٬می توانستیم او را به مدرسه بگذاریم تا کشیش شود.»

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.