مورچه اول گفت: «از این تپه ها و ماهورها برهنه تر تاکنون ندیده ام. تمام روز را در پی دانه ای، هر چه باشد گشته ام. هیچ چیزی پیدا نمی شود.»

مورچه دوم گفت: «من هم چیزی پیدا نکرده ام، با آنکه هر گوشه و کناری را گشته ام. این به گمان من همان چیزی است که همگنان من به آن می گویند زمینِ نرم و روان، که چیزی در آن نمی روید.»

آنگاه مورچه سوم سرش را بلند کرد و گفت: «دوستان، ما اکنون روی بینی مور اعظم ایستاده ایم. یعنی مور بزرگ و نا متناهی، که تنش آنقدر بزرگ است که ما آن را نمی بینیم، و سایه اش آنقدر وسیع است که ما حدودش را پیدا نمی کنیم، و صدایش آنقدر بلند است که ما نمی شنویم، و اوست که همیشه حیّ و حاضر است.»

چون که مورچه سوم این گونه سخن گفت، مورچه های دیگر به یکدیگر نگاه کردند و خندیدند.

در آن لحظه مرد خفته جنبشی کرد و در خواب دستش را برداشت و بینی اش را خاراند، و هر سه مورچه له شدند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.