چشم

چشم یک روز گفت: «من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟»
گوش لحظه ای خوب گوش داد، سپس گفت: «پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.»
آنگاه دست درآمد و گفت: «من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس نمی کنم. من کوهی نمی یابم.»
بینی گفت: «کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم.»
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم , گرم گفتگو شدند و گفتند: «این چشم یک جای کارش خراب است.»

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.