خدای بد گفت: «نه، زیرا که این روزها غالباً مرا به جای تو می گیرند و به نام تو می‌خوانند و با من چنان رفتار می‌کنند که انگار من توام. این مرا خوش نمی‌آید.»
خدای خوب گفت: «ولی مرا هم به جای تو گرفته‌اند و به نام تو خوانده‌اند.»
خدای بد به راه افتاد و رفت، دشنام گویان به بلاهت انسان.

شکست

شکست،شکست من تنهایی من

و دوری من؛

تو پیش من از هزار پیروزی عزیزتری،

و در دل من از همه‌ی افتخارهای این جهان شیرین‌تری.

شکست، شکست من، خودشناسی من و سرپیچی من،

از توست که می‌دانم هنوز جوانم و پای چابک دارم

و به دام تاج شمشاد پژمرده نمی‌افتم.

در توست که به تنهایی رسیده‌ام

و لذّت رانده شدن و دشنام شنیدن را چشیده‌ام.

شکست، شکست من، شمشیر و سپر درخشان من؛

در چشمان تو خوانده‌ام

که بر تخت نشستن یعنی برده شدن،

و فهمیده شدن یعنی هموار شدن،

و دریافته شدن یعنی به نهایت خود رسیدن و مانند میوه‌ی رسیده‌ای به زمین افتادن و خورده شدن.

شکست، شکست من، همراه دلاور من، تو سرودهای مرا خواهی شنید، و فریادهای مرا، و سکوت مرا،

و هیچ کس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بالها،

و خیزش موجها،

و از کوههایی که شباهنگام می‌سوزند،

و تنها تویی که از شیب صخره ی روح من بالا می‌آیی.

شکست، شکست من، دلیری بی‌مرگ من

من و تو با طوفان خواهیم خندید،

و با هم گور همه‌ی آنهایی را که در ما می‌میرند خواهیم کند

و با اراده در آفتاب خواهیم ایستاد

و خطرناک خواهیم بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.