پاسخ دادم: «پس چگونه مي خواهيد عاشق شويد، جز با صلیب كردن ديوانه؟»

آنها پذيرفتند و من مصلوب شدم. مصلوب شدن مرا آرام كرد.

هنگامي كه ميان زمين و آسمان آويزان بودم سرشان را بلند مي كردند تا مرا ببينند، مشعوف هم شدند، زيرا پيش از آن هرگز سرشان را بلند نكرده بودند.

اما هنگامي كه ايستاده بودند و مرا تماشا مي كردند، يكي فرياد زد: «‌تو مي خواهي چه چيزي را جبران كني؟»

ديگري فرياد زد: «تو خود را براي از پيش بردن چه امري مصلوب كرده اي؟»

و شخص سومي گفت: «تو خيال مي كني با پرداختن اين بها به افتخار جهاني مي رسي؟‌»

آنگاه شخص چهارمي گفت: «ببينيد چگونه لبخند مي زند!‌ آيا چنين دردي بخشودني است؟»

من به همه پاسخ دادم و گفتم:

«فقط به ياد داشته باشيد كه من لبخند زدم. من چيزي را جبران يا قرباني نمي كنم، افتخاري هم نمي خواهم، بخشايشي هم ندارم، من تشنه بودم و از شما خواستم خونم را به من بدهيد تا بنوشم، زيرا تشنگي مرد ديوانه را جز خونش چه چيز فرو مي نشاند؟ من لال بودم، و از شما به جاي دهان زخم خواستم. من در روزها و شبهاي شما زنداني بودم و دري مي جستم به روزها و شبهاي بزرگتري.

اكنون من مي روم، مانند كساني كه پيش از من مصلوب شدند و رفتند. خيال نكنيد كه ما از مصلوب شدن خسته مي شويم. زيرا كه ما بايد به دست مردمان بيشتر و بيشتري مصلوب شويم، در ميان زمينهاي بزرگتر و آسمانهاي بزرگتر.»

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.