دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست. در يكي شيري است، كه بردگان پدرم از صحراي نينوا آورده‌اند؛ در ديگري گنجشگي است بي آواز.
هر روز سحرگاهان گنجشك به شير مي گويد: «بامدادت خوش، اي برادر زنداني.»

----------------------------

خواهش بزرگ

اینجا من میان برادرم کوه و خواهرم دریا نشسته ام.
هرسه در تنهایی یکی هستیم، و آنچه ما را به هم می‌پیوندد مهری است ژرف و نیرومند و شگرف. آري از ژرفای خواهرم ژرف‌تر و از نیروی برادرم نیرومندتر و از شگفتی دیوانگی‌ام شگفت‌تر است.
هزاران هزار سال می‌گذرد از زمانی که نخستین سپیده‌دم ما را بر یکدیگر پدیدار ساخت؛ و گرچه زایش و پرورش و مرگ جهانهای بسیاری را دیده‌ایم، همچنان پرشور و جوانیم.
ما پرشور و جوانیم، ولی جفتی و دیدار کننده‌ای نداریم. و گرچه همدیگر را پیوسته و نیمانیم در آغوش گرفته‌ایم ولیکن، خوش و خرسند نیستیم. مگر از خواهش فرو خورده و شور فرو نریخته چه خرسندی بر می‌آید؟ آن خدای فروزانی که باید بستر خواهرم را گرم کند کی می‌آید؟ و آتش برادرم را کدام ماده روزی فرو می‌نشاند؟ و کیست آن کس که بر دل من فرمان براند؟
در خاموشی شب خواهرم نام آن خدای آتشین را در خواب نجوا می‌کند، و برادرم آن الهه سرد و دور دست را فرا می‌خواند، اما من در خوابم که را می‌خوانم، نمی‌‌دانم.

اينجا در ميان برادرم كوه و خواهرم دريا نشسته‌ام. ما هر سه در تنهايي يكي هستيم و آنچه ما را به هم مي پيوندد مهري است ژرف و نيرومند شگرف.


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.