آنگاه برگ پاييزي روي زمين خوابيد و به خواب رفت. چون بهار رسيد باز بيدار شد و يك تيغه‌ي گياه بود.

هنگامي كه پاييز آمد و خواب زمستاني او را فراگرفت و برگها از همه جا روي او مي‌ريختند، زير لب با خود مي‌گفت: «واي از دست اين برگهاي پاييزي! چه سر و صدايي مي‌كنند! همه‌ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي‌زنند.»


روي پله‌هاي معبد

ديشب روي پله‌هاي معبد زني را ديدم كه ميان دو مرد نشسته بود. يك روي چهره‌اش رنگ پريده بود و روي ديگرش برافروخته.


دو مرد دانشمند

زمانی در شهرِ باستانیِ اَفکار، دو مرد دانشمند زندگی می‌کردند که با هم بد بودند و دانشِ یکدیگر را به چیزی نمی‌گرفتند. زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می‌کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.

یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره‌ي وجود یا عدم خدایان به جر و بحث پرداختند. و پس از چند ساعت جدال از هم جدا شدند.

آن شب منکرِ خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.

در همان ساعت آن دانشمند دیگر، آن که به خدایان اعتقاد داشت، کتابهای مقدس خود را سوزاند. زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.