ماسه و کف 1

28 شهریور 1390   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی » کتابهای جبران خلیل جبران   0 نظر   474 بازدید   |

مشق از مه گرفتن چون گشودم كرمكي شده بود، باز بستم و دوباره گشودم گنجشكي بود. پنجه ام را بستم و سوم بار گشودم در كفم مردي غمگين نشسته به آسمان مي نگريست باز بستم و چون گشودم غير از مه چيزي نبود اما ترنمي به غايت شيرين، گوش را مي نواخت.

ديروز در خيال خود را ذره سرگرداني ديدم كه دايره هستي مي چرخيد و امروز دانستم كه خود دايره ام و تمام اجزاي هستي چون ذاتي هدفمند در من مي چرخند.

در هشياري كه مي گويند تو و دنيايي كه در آن زندگي مي كني چيزي جز دانه شني بر ساحل گسترده از دريايي بي انتها نيست. در رويا مي گويم من آن درياي بي انتها و هر چه هست همان ذرات شن است بر ساحل وجودم.
فقط آنگاه زبانم از گفتن ماند كه كسي پرسيد: كيستي؟

خداوند انديشه كرد، انديشه اش فرشته شد و سخن گفت، كلمه اول انسان بود.

هزاران هزار سال پيش بسيار پيشتر از آنكه دريا و موجهايش و باد با انسان سخن گويد، انسان وجودي سرگشته و حيران بود كه در پي ذات گمشده اش به هر سو مي رفت.

اكنون چگونه مي تواند با كلمات حقيري كه ديروز آموخته از روزگاران دور سخن بگويد؟

ابوالهول يك بار از سكوت سنگي اش بيرون آمد و گفت: دانه شن صحراستو صحرا همان دانه شن است.
اين گفت و دوباره در سكوت سنگ فرو رفت. شنيدم اما هنوز معناي سخنش را نيافته ام.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.