من مي‌خواهم در فرصتي كه باقي است ذات خود را به كمال رسانم. چگونه توانم؟ بي‌آنكه سياره‌اي باشم كه تنها عاقلان روي آن زندگي كنند.
آيا آرزوي هر انساني در زمين همين نيست؟

مرواريد منبعي است ساخته‌ي درد، بر گرد دانه شني، اما كدام نواي حزين، بر گرد كدام دانه، جسم ما را تنيده است؟

وقتي خداوند مرا چون سنگريزه‌اي به درون اين درياي عجيب انداخت، آرامش و سكونش را بر هم ردم و بر سطح آرامش، آشوبي از دايره‌هاي تو در تو را برپا كردم.
اما چون به اعماق رسيدم، آرام گرفتم مثل همان دريا و پيش از آشوب دايره‌ها.

سكوتت را به من ده تا ظلمت عميق شب را پاره كنم.
تولد دوباره‌ام وقتي بود كه جسمم در گرو عشق روح نهاد و در يكديگر پيوستند.

در زندگي مردي را مي‌شناختم تيزشنوا، اما بي‌سخن، زبان خويش در نزاعي باخته بود.
امروز از نبردهايي كه آن مرد پيش از فرو رفتن در سكوت؛ تجربه كرده بود باخبرم.
خوشحالي من از آن است كه او مرده است. دنيا با همه‌ي بزرگي‌اش براي ما دو تن كوچك بود.

زمان طولاني در سرزمين مصر بي‌خبر از گذشت فصول در خواب بودم.
خورشيد متولدم كرد، ايستادم و به ساحل نيل رفتم؛ روزها ترانه بر لب و شبها در رويا.
اكنون خورشيد هزار بار پاي بر سرم مي‌گذارد تا دوباره در سرزمين مصر به خواب روم.

شگفت‌آور است و باورنكردني است همان خورشيد كه توانست ذرات وجودم را جمع كند اكنون توان پراكنده كردن ندارد. اين است كه مدام با گامهايي يكنواخت بر ساحل نيل مي‌روم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.