ما زمان را بر مدار گردش خورشيدها اندازه مي كنيم و آنها، به ابزاري كوچك در جيب خود، تو را به خدا بگو كه در كدام زمان و كجا گرد هم آييم.
براي آن كس كه از پنجره‌ي كهكشان مي نگرد ميان زمين و خورشيد فاصله اي نيست.
انسانيت جويبار نوري است كه از صحراي ازل به درياي ابديت جاري است.
آيا ارواح ساكن آسمان بر انسان و رنجهايش در زمين رشك نمي برد؟
آنگاه كه براي زيارت شهر مقدس قدم در راه گذاشتم، زائري همچون خود را در راه ديدم. پرسيدم: آيا به راستي اين راه شهر مقدس است؟
گفت: يك روز و يك شب به دنبال من بيا، به شهر مقدس خواهي رسيد.
روزان و شبان در پي‌اش رفتم اما نرسيدم.
شگفتا از خشم او! خشم بسيار كه مرا به راه درست نبرده است.
خداوندا پيش از آنكه صياد خرگوشي باشم مرا صيد پنجه هاي قوي شيري صياد نكن.
خانه ام گفت: مرا ترك مكن كه گذشته ات اينجاست.
راه گفت: بيا كه آينده‌ي تو من هستم.
من به هر دو پاسخ گفتم: مرا نه گذشته اي است و نه آينده اي. هر ماندني به ناگزير رفتني در پي دارد و هر رفتني براي خود مجالي براي اقامت به همراه دارد. تنها عشق و مرگ از هر قاعده اي بيرون است و هر چيزي را ديگرگون مي كند.
چگونه از اعتقاد خود به عدالت زندگي دست بردارم حال آنكه مي دانم روياي آنكه بر بستري از پر قو خوابيده زيباتر از روياي كسي نيست كه سر بر خشت خام نهاده.
شكوه از دردي كه در آن انديشه من است برايم شگفت نيست.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.