شعر تنها انديشه نيست كه در لباس كلمات درآيد، بلكه ترنمي است برآمده از زخمي خون چكان يا لبي خندان.

كلمه در بند زمان درنمي آيدهنگام نوشتن يا سخن گفتن اين حقيقت را فراموش نكن.

شاعر پادشاهي است كه تاج و تختش را گرفته و از بين برده اند، او اكنون بر خاكستر قصر خود نشسته و صورتي را بر خاكستر نرم نقاشي مي كند.
شعر معجوني است از شادي و رنج سرگشتگي و چند كلمه.
شاعر بيهوده در پي سرچشمه‌ي ترانه هاي قلبش مي گردد.

باري، به شاعر گفتم: ارزشت را نمي دانيم تا آنگاه كه بميري.
گفت: آري مرگ هميشه نقاب را از روي حقيقت برمي گيرد. اگر پس از مرگ مي خواهيد ارزش حقيقي مرا دريابيد از آن روست كه بسيار بيشتر از آنچه گفته ام ناگفته در دل دارم و بسيار بيش از داشته هايم آرزومند بوده ام.

اگر ترانه‌ي زيباييها را بسرايي، كسي خواهد بود كه به تو گوش بسپارد اگرچه در دل بيابان باشي.
شعر حكمتي است كه قلب را تسخير مي كند.
و حكمت شعري است كه زبان به ترنم سروده هاي قلب مي گشايد.
اگر مي توانستم قلب آدمي را جادو كرده و همان دم ترانه هاي قلبش را بسرايم، آنگاه مي توانست در سايه‌ي خدا به سر برد.

وحي سروده اي است براي همه اعصار، تفسير شدني نيست.

چه بسيار كه براي فرزندانمان لالايي مي خوانيم تا خود در خواب شويم.

همه كلمات ما پاره هايي هستند كه از سفره‌ي فكر بر زمين مي افتند.

در مسير شعر، انديشه كردن لغزشي هميشگي است.

بزرگترين سراينده آن است كه ترانه هاي سكوت ما را مي سرايد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.