وقتي مردي دست زني در دست خود مي گيرد، آن دو قلب ابديت را ادراك مي كنند.
عشق حجابي ميان عاشق و معشوق است.
يك مرد دو رن را دوست مي دارد، زني كه مخلوق خيال اوست، و زني كه هنوز تولد نيافته است.
آن مرد كه لغزشهاي كوچك زن را بر او نبخشد، از فضيلتهاي بزرگ او بهره اي نخواهد داشت.
عشقي كه هر روز وشب تازگي نيابد، بدل به تعلقي روزمره مي شود، و زود باشد كه صورت بردگي به خود گيرد.
دو دلدار بيش از آنكه يكديگر را در آغوش گيرند، هم آغوش عاطفه هاي يكديگرند.
عشق و ترديد جمع نمي شوند.
عشق كلمه اي است از جنس نور، كه دستي از نور آن را بر لوح نوري نگاشته است.

رفاقت همواره دل مشغولي شيريني است، اما بهانه اي براي فرصت طلبان نيست.
اگر تاكنون در هيچ شرايطي رفيقت را درك نكرده اي، ديگر هيچ گاه او را درك نخواهي كرد.

زيباترين لباست، بر دوك خود ديگرت بافته شده است.
پاكترين غذا را بر سفره خود ديگرت مي يابي.
و برترين جايگاه اسودنت در منزل خود ديگر توست.
تو را به خدايت، به من بگو، از خود ديگرت چگونه گسسته اي؟
انديشه تو و قلب من يكي نخواهد شد، مگر آن هنگام كه انديشه تو از زندگي در اعداد فاصله گيرد و قلب من از بودن در مه.

يكديگر را نخواهيم فهميد مگر آنكه همه زبان را در هفت كلمه خلاصه كنيم: «خدا، عشق، حقيقيت، زيبايي، هنر، زمين»، چگونه قفلهاي قلبم گشوده شوند، وقتي هنوز قلبم نشكسته است؟

جز اندوهي بزرگ يا شادماني شگرف، حقيقتي را كه در وجود توست، آشكار نمي كند.

پس آنگاه كه خواستي حقيقت وجود خود را آشكار كن، يا بايد عريان در نور خورشيد به رقص آيي يا صليب خود را بر دوش كشي.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.