در شگفتم از مردي كه انديشه اش را برايم آشكار مي كند؛ و مي ستايم مردي را كه پرده از روياهايش برايم مي گيرد؛ اما نمي دانم چرا پيش از انكه خدمتم مي كند، شرمگين و خجالت زده ام؟

نمك پروده؛ ديروز به نوكري پادشاهان فخر مي فروخت، و امروز ادعاي خدمت به مساكين دارد. فرشتگان مي دانند كه بسياري از مردان كار و تلاش، نان خود را از عرق پيشاني خيالباف رويا مي گيرند.

تيزهوشي در اغلب مردمان، نقابي است كه اگر بتواني پاره پاره اش كني در پس آن نبوغي سرشار مي بيني يا مهارتي در حيله گري.

دانا مرا دانا مي داند و نادان مرا نسبت بلاهت مي دهد؛ گويا هر دو درست مي گويند.

اسرار قلب ما را تنهايي كساني درك مي كنند كه قلبشان سرشار از اسرار است.

آن كس كه در عيش شريك تو است و در رنجها تنهايت مي گذارد، يكي هفت كليد درهاي بهشت را از دست داده است.

آري؛ نيروانا هست، و قوچهاي تو را به دشتهاي سبز به چرا مي برد، طفل تو را در گهواره به خواب مي كند، و آخرين بيت قصيده تو را مي نويسد.

زماني طولاني پيش از آنكه شاديها و غمهايمان را تجربه كنيم، انتخابشان كرده ايم.

اندوه ديواري است ميان دو باغ.

وقتي شادي يا اندوهت بسيار شود؛ دنيا در چشمت كوچك خواهد نمود.

آرزو نيمي از شور زندگي است و نيندوختن مال نيمي از سكوت مرگ.

تلخ تر از اندوه امروزمان؛ ياد شاديهاي ديروز است.

مي گويند ميان لذتهاي اين جهان و آرامش دنياي ديگر، يكي را بايد برگزيني.
مي گويم: شادي اين دنيا و آرامش آن دنيا را با هم برداشته ام. چرا كه در قلب خود مي دانم كه شاعر بزرگ جز يك قصيده نسروده است، با وزن و قافيه اي كه زيبايي و معنا را تمام كرده است.

ايمان واحه اي دور مانده در صحراي دل آدمي است كه قافله انديشه را به آن راهي نيست.

وقتي به اوج رسيدي؛ تنها آرزو را آرزو مي كني؛ جز گرسنگي نمي جويي و جز آن تشنگي بزرگ نمي طلبي. اسرار خود چون با باد گفتي؛ اگر آن اسرار به گوش درختان رساند، ملامتش نكن.

شكوفه هاي بهاري روياي زمستانند بر سفره فرشتگان بر پگاه.

لاكپشت راه را بهتر از خرگوش مي شناسد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.