پشت هر در بسته اي رازي است كه هفت مهر بر آن زده اند.

انتظار صداي توسن زمان است.

از چه مي انديشي وقتي هر دغدغه اي روزني است تازه بر ديوار شرقي خانه ات؟

آن كس را كه با او مي خندي فراموش مي كني، اما آنكه با او گريسته اي هرگز از يادت نمي رود.

نمك را نيرويي است شگرف و روحاني؛ هم در اشك ما هست و هم در دريا. خداي ما در آن عطش مبارم؛ به ما خواهد نوشاند: قطره آبي و قطره اشكي.

تو از آن وجود عظيم ذره اي بيش نيستي دهاني كه نان مي طلبد و دستي نابينا كه براي لبي عطشان قدح مي ريزد.

اگر از تعصب نسبت به نژاد سرزمين يا خودت يك قدم فراتر رفتي به حقيقت خدايي خواهي شد.

اگر بر جاي خود باشي به هنگام جذر دريا را ملامت نخواهي كرد.

كشتي ايمن است و ناخدا درياديده، تشويش و آشوب تنها در معده توست.

آنچه آرزويش را داريم و از يافتنش درمانده ايم از آنچه بر آن دست يافته ايم، دوست داشتني تر است.

اگر بر پاره ابري نشسته باشي فاصله ميان شهرها و كوهي كه دشتها را از يكديگر جدا مي يكند نخواهي ديد اما افسوس كه بر ابر نمي تواني بنشيني.

هفت قرن است كه هفت كبوتر سفيد از صحرايي دور به پرواز درآمده و آهنگ قله اي بلند و پوشيده از برف كرده اند. يكي از هفت مردي كه پرواز كبوتران را نظاره مي كرد گفت: بر بال هفتمين كبوتر خال سياهي مي بينم. امروز مردم آن دشت از هفت كبوتر سياه سخن مي گويند كه از زمانهاي دور به قصد آن قله پوشيده از برف به پرواز درآمده اند.
در پاييز همه غمهايم را جمع كردم و در باغم به خاك سپردم چون زمستان رفت و فصل زايش زمين رسيد در باغم گلهايي به نهايت زيبا روييد؛ متفاوت از ديگر گلها. همسايگان به ديدن گلهايم آمدند و گفتند: آيا در پاييز آنگاه كه بذر گياهان پراكنده مي شود؛ از بذر اين گلها به ما خواهي بخشيد تا در باغ خود بكاريم؟

تنگدستي آن است كه دست تهي به سوي مردم دراز كنم و چيزي در آن ننهند؛ اما سيه روزي آن است كه دست پر بگشايم و كسي چيزي از ‌آن برنگيرد.

به ابديت عشق مي ورزم چرا كه با قصيده هاي ناسروده و نقشهاي ترسيم نشده در آغوشش مي روم.

هنر گامي است كه طبيعت به سوي ابديت برمي دارد.

كار هنرمند به لطافت صداست وقتي آن را در قالب چهره اي برده باشد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.