و كدامم عنصر زميني جز اشتياق ماست كه تواند ترانه سرايد و معما بگشايد.
دريا يكبار ديگر به زبان اين كرانه با ما سخن گفته است، ما جز موجي ديگر نيستيم كه با ما به زبان مي آيد. اما چگونه توانيم بي آنكه ترانه قلب خود در گوش صخره و ماسه بخواينم زبان او باشيم.
اين آيين دريا و دريايي است اگر آزادي را بجويي، بايد نيازهاي زندگي ات را به مه مدل كني. آنچه صورتي ندارد همواره در پي صورتي است، حتي ستارگان بي شمار آسمان مي خواهند تا خورشيد و ماه باشند و ما كه اكنون با جسمهاي سنگ شده خويش به جزيره بازگشته ايم، بايد دوباره مه شويم: از آغاز بياموزيم. هيچ كس نمي تواند بدون در هم شكستن در حضور عشق و آزادي به آسمان پر كشد.
از امروز و براي هميشه قلبهاي ما براي كرانه اي كه در سرودش بر لب داريم خواهيد تپيد و كسي را خواهيم يافت كه به ترانه هايمان گوش سپارد. اما چه بگويم از موجي كه خود را به ساحل مي كوبد و هيچ گوشي فريادش را نمي شنود؟ اندوه ديرين ما را همان ترانه هايي كه در خود دارد و مي پرورد كه كسي را نمي شنود؟ اندوه ديرين ما را همان ترانه هايي در خود دارد و مي پرود كه كسي را نمي شنود؛ ترانه هايي كه در عمق ارواح ماست تا به سوي تقدير سوقمان دهد.
دريانوردي پيش آمد و گفت: «اي معلم چه بسيار شوق اين بند داشتيم . حال وصالش يافتيم؛ اما تو از اندوه سخن مي گويي و از قلبهايي كه مي شكند.»
پاسخ گفت: «آيا از آزادي و مه اي كه‌ آزادي بزرگ بود سخن نگفتم؟ اما با درد؛ عزم زادگاهم كردم؛ مثل پرنده گلو بريده اي كه پيش پاي ذبح كنندگانش به ركوع مي آيد.»
دريايي ديگر گفت: «مردمان را بر ساحل ببين؛ آنها در سكوت خود به انتظار لحظه رسيدنت مانده اند به عشق و اشتياق ديدن توست كه باغها و كشتزارها گذاشته و گرد آمده اند.»
پيامبر از آن دوردست مردمان را نگريست اشتياق و دلتنگي ها در دلش زنده شد سكوت كرد فريادي از خلق به‌ آسمان رفت، فرياد محبت و اشتياق.
به دريانوردش نگريست؛ گفت: «رايشان چه آوردم؟ صيادي بودم در سرزمينهاي دور؛ و تيرداني كه تيرهاي طلاييشان در آن نهاده و امانتم داده بودند؛ تهي كردم؛ و حال نه براي الوهيتي آورده و نه در پي تيرها رفته ام. چه بسا هم اكنون با پر عقابهاي مجروحي كه بر زمين تاب نمي آورد، به هر سو رفته اند. و چه بسا پيكان اين تيرها ميان دستهاي جمعي است كه براي تهيه نان و شرابي بدان محتاجند.»
نمي دانم چه بر سر او آمده و پرواز مي كند و به كجا بال مي گشايد؛ تنها مي دانم در آسمان مي رود.
آري چنين بود و دستم هميشه از عشق پر بود. شما اي مردان دريا؛ هميشه به‌آن سو كه من مي گويم بادبان مي گشاييد؛ اما من زبان نيستم زود باشيد كه دست فصلها گردنم را بفشارد و فريادم برآيد. و لبانم بلرزد و كلماتم بسرايند. اين سخنان نگراني به قلبهايشان ريخت. يكي به سخن آمد: اي معلم همه چيز دانستيم؛ آنچه مي گويي ادراك كرده ايم، چرا كه خون تو در رگهاي ما جاري است و نفسهايمان از نفس عطرآگين تو جان مي گيرد.
با صدايي كه نفير باد در آن بود گفت: آيا مرا به زادگاهم آورده ايد تا معلم باشم؟ تا اين زمان همواره؛ كودكي بيش نبودم؛ بيرون از قفس حكمت چنان ناپخته بودم كه از هيچ چيز جز از روحم كه عنصر ابديت است؛ از آن ندا كه اعماق را مي جويد، سخن نمي توانستم گفت.
آن را كه حكمت مي جوبد به حال خود گذاريد؛ تا گمشده اش را در بابونه هاي زرد يا در مشتي خاك سرخ بجويد؛ اما من تا اين زمان ترانه خوان بودم و براي زيبايي زمين و روياي ناپيدايشان كه روز ميان رخوت بيداري و رخوت خواب صورت او مي آرايد خواهم سرود؛ اما ديگر به دريا خيره نمي مانم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.