زيبارويي پيش آمد؛ همان دختركي كه در باغ مادرش هم بازي او بود صدايش لرزيد؛ دوازده سال از ما رو گرفتي؛ و ما دوازده سال تشنه صدايت بوديم.

با عطوفتي آشنا در او نگريست، وقتي بالهاي سفيد مرگ مادرش را به آسمان برد، او پلكهايش را بر هم گذاشته بود.

پاسخ گفت: «دوازده ياس؟ گفتي دوازده سال؟ من اندوه خود به مقياس كهكشان نمي سنجم؛ و عمق پژواك آن را نمي شنوم؛ چرا كه عشق اگر عشق آسماني باشد، معيارها و اندازه هاي زمان را در مي نوردد.»

جدايي لحظه هايي است كه روزگاري مي نمايد و دوري در آن جز بيماري روح نيست شايد هم هر گز از يكديگر دور نبوده ايم.

پيامبر به مردم نگريست؛ همه را از نظر گذراند؛ و پير و جوان، بيمار و سلامت و همه كساني كه خورشيد و باد رمقشان را گرفته بود و آنها كه تنعم و رفاه در چهره شان هويدا بود و چهره همه از اشتياق پرسيدن برقي داشت.

يكي به سخن آمد و گفت: «اي معلم، زندگي همه آرزوها و دلبستگي هايمان را در فراموشي تلخي فرو برده است، قلبهايمان مضطرب است، ديگر هيچ نمي فهميم بر آن اميديم تا تو بارمان سبك گرداني و دليل اين همه اندوه بازگويي.» در دل بر آنان رقت آورد و گفت: «زندگي پيش از هر چيزي در زمين بوده است و زيبايي پيش از آنكه زيبا به زندگي آيد حيات يافته است، و از آن زمان كه حقيقت جلوه گري كرد؛ كساني را ديدم و شناختم كه آن را بر زبان دارند.»

زندگي در سكوت ما ترانه خوان است و در خواب ما لباس رويا مي پوشد؛ حتي آنگاه كه مراد خويش يافته ايم و مسروريم زندگي به عرش بلند خود تكيه زده و چون گريه مي كنيم او به زور لبخند مي زند؛ و زماني كه زنجيرهاي بردگي بر گردن مي كشيم او آزاد و رهاست.»

زندگي عميق و بلند و دور و پيجيده؛ اما نزديك است؛ گرچه انديشه موشكاف شما تنها به گرد قدمهاي او مي رسد؛ سايه شما تنها طلايه هايش را مي بيند؛ و هواي نفس شما راه به قلبش مي يابد؛ و لطيف ترين ناله هاي شما در سينه او به بهاري و پاييزي بدل مي گردد.

زندگي پنهان و روي پوشيده است مثل روح بزرگ شما كه در خفا رفته و بيمناك مي باشد. زندگي چون زبان به سخن مي گشايد بادها همه كلمه مي شوند و چون دوباره سخن مي گويد لبخند بر لبان شما و اشك در چشمانتان نيز بدل به كلمه مي شوند؛ و چون مي خواند ناشنوايان هم صدايش مي شنوند و با او به آسمان مي روند و چون روي مي آورد بينايان فرياد شادي سر مي دهند؛ ترس بر آنان مي تازد و در هول و حيرت خود در پي گامهايشان مي روند.

سكوت ترانه اي بود كه به گوش نمي آمد؛ و اندوه و دلتنگي ناپيدايي در جمعشان رخنه كرد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.