مردان كشتي اش زبان به نصيحت جمع جمعيت گشودند كه: «تنهايش بگذاريد تا در پي تنهايي خود برود، او را همانگونه بخواهيد، كه نان او تنهايي است و در جامش شراب خاطراتي است كه جرعه مي نوشد.»
مردان دريا راه بازگشت گرفتند چرا كه مي دانستند آنگونه كه در كشتي گفته است در پي تنهايي است؛ و آنان كه بر ساحل به اميد زيارتش آمده بودند دل آزرده، به همان راه رفتند كه آمده بودند.
تنها يك نفر؛ به آن زن؛ با گامهاي سبك در پي او مي رفت؛ با تنهايي و خاطرات او پيوند داشت، چيزي نمي گفت؛ به سوي كلبه اي كه مأمن هميشگي اش بود مي رفت و در باغ زير درخت بادام اشك مي ريخت؛ اما نمي دانست براي چه؟
پيامبر آمد؛ باغ پدر و مادرش را ديد به درون رفت درها را پشت سر به قفل بست؛ آنگونه كه كسي توان گشودنش نداشت.
چهل روز و شب در آن منزل و آن باغ در تنهايي به سر آورد و كسي را راه به حضور او نبود. همگان مي دانشتند كه در تنهايي و خلوت خويش است.
و چون چهلمين شب به صبح رسيد، پيامبر درها را گشود و مردمان راه به درون يافتند.
نه مرد آمدند تا در باغ مونس او باشند؛ سه دريانورد از مردان كشتي اش؛ سه تن از خادمان مردم شهر؛ و سه تن هم از بازيهاي ايام كودكي اش. اينان شاگردان او بودند.
صبحگاه دور او حلقه زدند و چشمان او هنوز خاطرات گذشته را مي كاويد و در دورها خيره مادنده بود. آن كس كه اول از همه با او سخن گفت؛ مريدي بود كه او را «حافظ» مي گفتند: «اي معلم از شهر اورفليليس برايمان بگو؛ از سرزميني كه دوازده سال در آن مكان كرده بودي.»
در سكوت بود؛ چشم به تپه ها و فضاي اثيري پيرامون دوخته، گويي در سكوت با خود مي جنگد.
سپس گفت: «دوستان من؛ همراهانم، واي بر امتي كه آيينها و قبايل گونه گون داشته، اما تهي از دين باشد.»
واي بر امتي كه از ا»چه خود نمي بافد مي پوشد و از آنچه خود به بار نمي نشاند مي خورد و مي نوشد.
واي بر امتي كه از زورگويان قهرمان مي سازد و قوي پنجه هاي ظلم آشيان را بزرگوار مي شمرد.
واي بر امتي كه در رويا بر شهوات مي تازد و در بيداري دست در گردنش مي اندازد.
واي بر امتي كه تنها در تشييع مردگان فريادش بلند مي شود؛ تنها به ويرانه ها مي بالد؛ و تنها آنگاه كه شمشير بر گردن خود در بساط جلاد مي بيند؛ بر مي شورد.
واي بر امتي كه سياستمدارش روباه فيلسوفش و هنرش هنر آراستن و تفليد كردن است؛
واي بر امتي كه با ساز و دهل به استقبال اميرش مي رود و با توهين و دشنام بدرقه اش مي كند تا با خوش آمد و هلهله به استقبال ديگري رود،
واي بر امتي كه حكيمانش از هيبت سرنيزه ها لال باشند و بزرگ كردنش پيوسته در بند تاج و تخت،
واي بر امتي كه پاره پاره شده و هر پاره خود را امتي مي داند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.