زن خظابش كرد و گفت: «چه شد كه همه ما را ترك گفتي و ما كه دوستت مي داشتيم نتوانستيم از چراغ وجود تو روشني بگيريم. ناآرام به انتظار بازگشت تو و سلامتت بوديم، حال مردم تو را مي خوانند، مي خواهند سخن تو را بشنوند و فرستاده آنانم، آمده ام التماس كنم تا خود را به آنان بنمايي و از حكمتي كه اندوخته اي برايشان سخن بگويي قلبهاي شكسته را التيام بخشي و انديشه هايي رت كه پرده تاريكي آن را درگرفته روشني بخشي.
در او نگريست و گفت: «اگر همه مردمان را حكيم نمي داني؛ پس مرا نيز صفت حكمت مده كه ميوه اي نارس بيش نيستم؛ همواره به شاخه پيوسته و تا ديروز جز شكوفه اي تازه گشوده نبودم.»
مباد كه كسي از آنان را مجنون بشماري كه ما نه حكيميم و نه مجنون برگهاي سبزي هستيم كه بر درخت زندگي، و زندگي خود برتر از حكمتي و به قطع برتر از جنون است.
و من آيا به راستي من شما را ترك گفته و به خلوت خود رفتم؟ آيا نمي داني كه به جز آنكه روح را در رويايش همراهي مي كند هيچ كس نزد شما نيست؟ و چون روح اين رويا پيمود اين همه دوري راه؛ ترانه اي است در روح؟
بعد راهي كه شما را از همسايه نزديك ناشناخته تان جدا مي سازد بسي بيش از آن است كه ميان شما و آنكه دوستش مي داريد و پشت هفت زمين و هفت آسمان مي زيد؛ فاصله مي اندازد. آري در خاطر آدمي دوري را جايي نيست؛ دوري شگرف در فراموشي است؛ چيزي كه چشم و گوش توان كوتاه كردنش ندارد.
ميان اين دو رود كه به يكديگر مي پيوندند و قله بلندترين كوهها معبري نهان هست. وقتي با فررزندان زمين خود را در آن بيگانه مي دانيد بايد بپيماييدش.
و طريق پنهان ميان آگاهي و ادراك شماست؛ بايد در لحظه اي كه با آدمي در آن و با خود اتحاد مي يابيد آن را مكشوف سازيد.
و ميان دست راست كه مي بخشد و دست چپ كه مي گيرد حفره اي عميق هست و راهي براي برداشتن اين حفره نيست مگر آنكه در يك زمان ببخشي و بستاني، چرا كه تنها ن زمان بر آن حفره چيره خواهيد شد كه دريابيد كه نه چيزي براي گرفتن هست و نه چيزي براي بخشيدن.
به راستي دورترين فاصله ها همان فاصله ميان روياي خواب و بيداري شما و ميان نياز و آنچه آرزوي شماست قرار گرفته است.
و معبري ديگر هست كه در لحظه يكي شدم با هستي بايد بپيماييد، اما اكنون از آن معبر چيزي نمي گويم چرا كه دلتنگي و دوري جستنتان از سفر را مي بينم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.