بسيار زمانها مي انديشيد و شب را زمان راحتي و آسايش مي دانيد، حال آنكه شب زمان تلاش و كسب است.
روز بر آگاهي شما مي افزايد و سرانگشت هنرمندان را در تحصيل مال ياري مي رساند اما شب است كه شما را به گنجهاي پنهان زندگي رهنمون مي شود.
خورشيد به همه، چيز مي آموزد تا اشتياق به نور را در جان خود ريزند، اما شب است كه آن را به ستارگان پيوند مي دهد.
آرامش شب است كه لباس عروس بر تن درختان جنگل و گلهاي باغ مي كند و از مائده پربار زمين بر مي گيرد و حجله عروس را به زيبايي تماما مي آرايد و در فضاي سكوت قدسي؛ فردا، در رحم زمان شكل مي گيرد.
و اينگونه است كه در جان خود و در خلال تلاش خود نيرو و روزي مي يابيد و پرده روياها امتداد مي بايد و حجله عروس آن زمان كه بيداري در پگاه خاطره محو مي گردد؛ آراسته مي گردد.
كوتاه زماني سكوت كرد و آنان كه به انتطار كلام دوباره بودند، باز به سخن آمد و گفت: «گرچه با بدنها روانيد اما شما روح هستيد شما مثل روغني هستيد كه در تاريكي مي سوزد و روشني مي بخشد، شعله هايي در دل چراغها.»
اگر چيزي جز همين جسم ها نبوديد ايستادن من پيش شما و سخن گفتنم جز ياوه اي نبود گويي مرده اي در جمع مردگان سخن مي گويد اما چنين نيست هر آنچه در وجود شما جاودان است در همه لحظه هاي شب و روز آزاد و رهاست نتوان در بند و زنجيرش كرد كه اين تقدير آن قدرت آسماني است. شما نفس دست نايافتني او هستيد، آنكه به هيچ قفسي درنمي آيد شما در او مثل باد هستيد چنانچه من هستم.
با كلماتي كه چون تازيانه هوا را مي شكافت پاسخ گفت: «دوست من! چه بگويم از مردي كه بر در خانه ات گذر كرده و نياز پيش تو نياورده اما تو را بخيل مي خواند؟
يا آنكه به زباني عجيب كه چيزي از آن نمي فهمي با تو سخن مي گويد و تو را نادان و ناشنوا مي شمرد؟
آيا آنچه قبح مي خواني همان نيست كه هرگز در رسيدن به آن تلاش نكرده اي و هرگز اشتياق نفوذ در آن نداشته اي؟
اگر زشتي چيزي باشد پس به حقيقت جز پرده اي بر ديدگان و پنبه اي در گوشهاي ما نيست.
دوست من هيچ چيزي را زشت مدان، به جز ترسي كه روح را در برابر خاطرات دورني اش مي آزارد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.