اگر دست تو بزرگ و به كفايت قوي باشد آن دانه مي تواند به جنگلي بدل شود و آن كرم به جمعي از فرشتگان از ياد مبر كه آن ساليان كه دانه ها را به جنگل و كرم ها به فرشتگان بدل مي كند همه به همين لحظه باز مي گردد. همه سالها در همين «آن» نهفته اند.»
و فصول سال چيزي جز انديشه هاي ما نيست كه تغيير مي كند و تحول مي پذيرد؟ بهار بيداري است در سينه شما؛ تابستان جز برآمدن ميوه وجودتان نيست و پاييز كهنگي ترانه اي است كه همواره كودكي است در درون شما. و اما زمستان از شما مي پرسم مگر زمستان غير از خوابي دراز است كه در آن روياي فصلهاي ديگر داريد؟
مأنوس، ميدي كه اهل چون و چرا بود به پيرامون خود نگريست و شاخه هاي غرق در گل را ديد كه در گردن درخت انجير انداخته و به آن آويخته بود؛ گفت: «آيا اين شاخه هاي پرگل طفيلي حيات نيستند اي معلم؟ راي تو چيست؟ به دزدان شمشير بسته اي مي مانند كه از پاي افتاده و از فرزندان بااراده خورشيد نور مي گيرند و با شيره اي كه از شاخه و برگ اينان مي مكند حيات دارند.»
پيامبر پاسخ گفت: «دوست من، همه طفيلي هستيم، ما كساني هستيم كه گل و لاي را به حيات تپنده بدل مي كنيم، اما از آنان كه زندگي را بي واسطه از خاك مي گيرند بي آنكه بشناسند برتر نيستيم.»
مادر آيا به كودكش تواند گفت: تو را به جنگل به مادر كلي ات باز مي گردانم كه به قلب من اندوه و درد مي ريزي؟
يا مطرب آيا مي تواند ترانه هايش رها كند و بگويد: به همان دخمه پژواكي كه از آن آمده اي بازگرد كه خواندنت زهر به نفس هايم مي ريزد؟
آيا شبان به بره تازه از شير گرفته در سال نخست تواند گفت: «چراگاهي نمي شناسم تا به آنجا هدايتت كنم، بايد از مادر ببري و خود را در اين راه قرباني كني؟»
گوش دار دوست من! اين همه پرسشهايي است كه پيش از گفتن جواب خود مي يابيد؛ چونان كه روياهاي تو پيش از خواب به حقيقت مي پيوندند.
ما پيوسته در يكديگر بر نسق آيين هستي سرمدي به حيات ادامه مي دهيم. بگذار در خوشي عشق به سر بريم در تنهايي خود براي يكديگر خواهيم سرود، و آنگاه كه گرمي اجاقي را كنار خود نداشته باشيم بر سر راه خواهيم نشست.
برادران و دوستان من فراخ ترين راه دوستي و مدارا با مردم است.
اين شاخه هاي پرگل كه بر شاخه ها آويخته اند در دل شب پر رمز و راز شيره زمين را مي مكند و زمين به نوبه خود هنگام آرامش روزانه اش از خورشيد جان مي گيرد.
حكايت خورشيد؛ حكايت شما؛ حكايت من و حكايت هر موجود ديگري است؛ كه در محضر آن امير بزرگ در آن درگاه كه هميشه باز و بر آن سفره كه هميشه گسترده است بي هيچ تمايزي با ديگران نشسته است.
دوست من مأنوس، هر آنچه هست در هر آنچه هست زندگي مي كند و هر آنچه هست با ايماني كه كرانه اش پيدا نيست در سايه رحمت رفيق اعلي به حيات خويش ادامه مي دهد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.