شبنم قطره نور را پژواك مي دهد چون با نور يكي است و شما پژواك زندگي هستيد چون با او يگانه ايد.
و آنگاه كه تاريكي بر سرتان خيمه زد بگوييد تاريكي پگاه چيزي است كه هنوز تولد نيافته است و چون شب را در خود گيرد بامداد چيزي مثل آنكه بر سر تپه ها فرو مي ريزد در جانم خواهد ريخت.
و آن قطره شبنم كه در شفق به بار مي نشيند بي شباهت به شما كه در قلب خداوند جمع مي آييد نيست.
و اگر شبنم قطره به زبان آمد و گفت: اما من هزار سال بعد دوباره قطره شبنمي خواهد بود بگو: مگر نمي داني كه روشني آن همه ساليان در حباب تو پيداست؟

شامگاهي تندبادي بر آن مكان مي وزيد و پيامبر و شاگردانش در گوشه اي آرام و در سكوت گرد آتشي نشستند.
يكي از آنها به سخن آمد و گفت: «اي معلم من تنهايم و گامهاي سنگين و ماندگار زمان را بر سينه خود حس مي كنم.» پيامبر برخاست و ميان آنها ايستاد و به صدايي مثل ناله همان تندباد گفت: «تنها! تنهايي چيست؟ تنها به اين جهان آمده اي و تنها در غبار زمان محو خواهي شد.»
پس جامت را در سكوت و تنهايي بنوش گرچه طعم خون و اشكت در آن نباشد و زندگي را بر نعمت تشنگي سپاس گوي كه قلب تو بي تشنگي جز رودي به دريايي خشك نيست نه ترانه اي در اوست و نه جزر مدي.
جام خود را در تنهايي و سرور بنوش.
جام را بلند كن و همه آنها را كه در تنهايي مي نوشند يادآور.
زماني ميان ده نفر بودم با آنها بر سر سفره هايشان نشستم و بسيار با آنان نوشيدم اما شرابشان در سرم نمي رفت و در دلم رخنه نمي كرد تنها پاهايم را سست مي كرد و بي پروا حكمتهايم مي ستاند و بر قلبم مهر غفلت مي نشاند و برايم جز دو پاي همراهي در دود و دمشان نمانده بود.
پس از ‌ان هيچگاه به هم نشيني با مردمان نگشوده و بر سفره هايشان شرابي نوشيدم.
اين است كه مي گويم اگر زمان گامهاي سنگين و آرامش بر سينه ات مي گذارد باك مدار. براي تو بهتر آن است كه جام اندوه خويش در تنهايي سركشي كه جام تنعم خويش نيز در تنهايي خواهي نوشيد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.