بوستان پيامبر 9

10 اردیبهشت 1391   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی » کتابهای جبران خلیل جبران   0 نظر   435 بازدید   |

تو و سنگ يكي هستيد. تفاوتهاي شما در تپشهاي فلب است چرا كه قلب تو اندكي دقيق تر است، مگر نه دوست من؟ اما در آرامش سنگ چينن تپشي نمي بيني.
شايد آرامش او ترانه اي ديگر باشد؛ اما من نمي گويم اگر در لايه هاي روحت رفته و در بلندي آسمان نفوذ كني تنها يك ترانه مي شنوي، ترانه اي كه سنگ و ستاره در نجواي كمال يافته و آهنگين با هم مي سرايند.»
اگر كلماتم را ادراك نمي كني، آنها را به بامدادي واگذار. اما حال كه كورچشمي خود زبان به طعن و لعن سنگي گشوده اي آيا اگر سربرافرازي و سرت به ستاره آسمان بخورد او را هم لعن مي گويي؟ باري زود باشد كه چون كودكي كه زنبق هاي دشت را مي چيند ستاره و سنگ را در دامنت جمع كني و آن زمان درخواهي يافت كه اين اشيا سرشار از حياتند.
و چون در روز نخست هفته طنين ناقوس معبد گوشهايشان را نواخت يكي از آنان گفت: «اي معلم در كنار خود بسيار از خداوند مي شنويم از او چه مي گويي حقيقتش چيست؟»
مثل درخت جواني كه از باد و طوفان هراسي به دل راه نمي دهد. پيش آنها ايستاد و پاسخ گفت: «دوستان من اكنون به قلبي كه در عشقي كه محيط بر عشق زميني شماست و در روحي كه روح شما در اوست و در صدايي كه صداي همه شماست و در سكوتي كه عميق تر از هر صدايي است در ازليت همه شما را در خود جمع دارد بينديشيد.»
در پي آن باشيد تا زيبايي گرانقدر از گوهري در زمين و ترانه اي دلپذيرتر از سروده هاي دريا و جنگل در وجود روحاني خود بيابيد. در جستجوي شكوهي باشيد كه بر عرش نشسته و زمين پيش او جز ردپايي نيست و عصايي به دست گرفته كه ستارگان ثريا در برابرش برق قطعه هاي شبنم است.
پيوسته دغدغه هاي شما طعام و شراب و لباس و اثاث بوده است. حال به «واحدي» بينديشيد كه نه هدف تيرهاي شماست و نه غاري سنگي كه از دشمني طبيعت مصونتان دارد.
اگر كلماتم را سخت و معماگونه يافتيد، بخوانيد اين كمتر از آنچه از شما مي خواهد نيست كه قلبهايتان بلرزد و بشكند و نياز شما را به عشق و آسمان و حكمت الهي و به آن قادري رساند كه مردمان «خدا» مي نامند.
سكوت ر سر آن جمع خيمه زد و سرگشتگي در وجودشان رخنه كرد. ناآرام و بي قرار بودند و پيامبر بر آن دل سوخت و به نرمي گفت: «اكنون سخن گفتن از آن بزرگ اعلي رب الارباب بازايستيم و از اربابان ميان همسايگان و برادرانتان و از عناصري كه پيرامون خانه ها و در كشتزارهايتان جولان مي دهند بگوييم.»
شما درخيال خود سوداي آسايش و رفاه داريد و آن را برتري و رفعت مي شماريد دوست داريد پهنه دريا را پيموده و آن را مسافتي شگرف بناميد اما به سخن من آنگاه كه دانه اي در زمين مي كنيد رفعت يافته ايد و آنگاه كه زيبايي صبحگاه را براي آشنايي مي ستاييد، درياي پهناوري را پيموده ايد.
بسياري اوقات نام خداي بي منتها را بر لب داريد اما به واقع سرودي را كه زبان به ترنمش گشوده ايد نمي شنويد. آيا به ترانه هاي گنجشكان به ناله برگهايي كه باد بر آنها وزيده و از شاخه ها جدا مي كند گوش سپرده ايد دوستان من فراموش نكنيد كه اين برگها تنها زمان جدايي از شاخه مي خوانند!
آنچه را به شما آموختم مكرر مي گويم از خداوندي كه مل در كل است بي آگاهي و قياس سخن نگوييد. اما نيكوست اگر از يكديگر سخن گوييد و هر يك در ادراك ديگري در‌ آييد، خويشاوند در خويشاوند و الهي در اله.
جوجه آنگاه كه مادرش او را در لانه رها كرده و در آسمان به پرواز مي آيد چگونه قوت خود بيابد؟ شقايق چگونه در دشت كمال يابد اگر زنبوري گرده شقايق ديگر به او نرساند؟
براي آسماني كه خدايش مي نامند نخواهيد سرود مگر آنگاه كه در وجود كوچك خود گم شويد. آيا نكوشيده ايد تا راههاي هدايت را در روح بزرگ خود بيابيد؟ آيا نكوشيده ايد تا از اينكه هستيد كمتر تنبلي پيشه كنيد و راههاي دور را بپيماييد!
دوستان و مردان من بهتر آنكه از خدايي كه ادراكش نمي توانيم كمتر سخن بگوييم و بيشتر از يكديگر بگوييم و ادراك كنيم. اما دوست دارم بدانيد كه ما نفخه خداوند و شميم اوييم؛ ما خدا هستيم؛ در برگ، درگل و شايد هم در ميوه.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.