بوستان پيامبر 11

24 اردیبهشت 1391   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی » کتابهای جبران خلیل جبران   0 نظر   597 بازدید   |

و با سخنان ملكوتي ات به اوجي خواهد رسيد كه ستارگان در آن نور مي پراكنند، دست خود گشوده و پرخواهي كرد، آنگاه نالان خواهي شد و چون جوجه اي كه در لانه سفيد دست و پا مي زند، به جوش و خروش در خواهي آمد و مثل بنفشه كه خواب بهار را مي بيند؛ خواب فردا را خواهي ديد.
آري در عمق فراتر از كلماتت و فراتر از هر صدايي در قلب زمين شنا خواهي كرد و با او تنها خواهي بود با او كه در كهكشان سير مي كند.
و دمي بعد از شاگردانش يكي پرسيد: «اي معلم برايمان بگو هستي چيست؟»
پيامبر سير در او نگريست و به او عطوفتي نشان داد ايستاد و بعد چند قدمي دور شد؛ بازگشت و گفت: «در اين باغ پدر و مادرم آرميده اند. دستهاي زندگان آنان را به خاك سپرد. در اين باغ دانه هاي ديروز كه بالهاي باد با خود آورده است مدفونند. پدر و مادرم و آن بذرها هزاران بار اينجا مدفون خواهند شد. پس من و شما اين گلها هزار سال بعد در اين باغ خواهيم بود چنانكه اكنون هستيم؛ و زندگي را دوست خواهيم داشت خواب ابديت خواهيم ديد و به سوي خورشيد خواهيم رفت.»
اما اكنون «بودن» يعني آنكه حكيم باشي اما نه از ديوانگي به دور؛ قدرتمند باشي نه براي آنكه بر ضعيف ستم بورزي و با كودكان نه چون پدري كه چون رفيقي كه مي خواهد بازيهايشان بياموزد بازي كني.
بودن آن است كه ساده باشي و با مردان و زناني كه بر تو طعنه مي زنند مدارا كني، با آنها در سايه سرو كهن بنشيني حال آنكه پيوسته با بهار مي روي.
در پي شاعر بروي گرچه او از پي هفت رودخانه مي رود در حضورش آرام باشي چيزي نمي خواهي در چيزي ترديد نمي كني و لب به پرسش نمي گشايي.
مي داني كه قديس و گناهكار دوقلويند و پدرشان آن «پادشاه آمرزنده» و در تولد فقط لحظه اي ميان آمدنشان فاصله بوده، پس به او چون اميري تاج بر سر بنگريم.
«بودن» آن است كه زيبايي را حتي اگر تو را به هاويه رهنمون شود، بجويي. اگر او بالدار بود و تو بي بال و بر فراز هاويه پرواز كرد در پي اش بروي چرا كه آنجا زيبايي باشد هيچ نيست.
بايد كه باغي بي ديوار و تاكستاني بي نگهبان گنجي گشوده به روي رهگذران باشي.
بايد كه مال باخته و فريب خورده و ترسان باشي آري! و گمگشته در وادي؛ اما از فراز ذات پهناورت به زير دست بنگري و عارفانه خندان باشي كه بهاري هست و قدم به تاكستانت گذاشته و در برگهايش خواهد رقصيد و پاييزي كه ميوه اش برخواهد داشت. مي داني كه اگر پيش تو تنها يك روزن گشوده رو به شرق باشد هرگز از خانه تو نخواهد رفت. مي داني كه همه آنان كه بدكار و دزد و سالوس و فريبكارند در فقر با تو شريكند؛ و شايد تو هم در نظر ساكنان آن ناكجاآباد كه بر فراز اين شهر است همه آنان باشي.
و اكنون روي سخنم با شماست كساني كه دستشان سرشار از همه آن چيزهايي است كه براي زندگي پرنعمت شب و روز ما لازم است.
بودن آن است كه با بنده اي باشي با انگشتان بينا و عابدي كه نور و ابديت مي فهمد زارعي كه مي داند با هر بذري گنجي در زمين نهان مي كند صيادي كه به ماهي و شكار خود رافت مي ورزد و برتر از همه آنكه به آدميان گرسنه و دردمند دلسوز باشي.
گل سرسبد همه سخنانم آن است كه مي خواهم هر يك از شما باشم هر چه هست شريك و ياور براي ديگري در يافتن هدف شريف و پاكش.
برادران و دوستان من شجاع باشيد نه محتاط گشاده سينه باشيد نه محدود و تنگ نظر، تا آن زمان كه ذات بزرگ اجل شما و اجل من در رسد.
از سخن بازايستاد و بر سر آن نه تن سكوت تاريكي افكند قلبهايشان با او نبود چون از آنچه مي گفت هيچ درنيافته بود.
در آن لحظات آن سه مرد دريا به سوي دريا رفتند آن سه خادم معبد در حريم او براي خود آرامش دلي مي جستند و آن سه كه همبازي كودكي اش بودند رو به بازار نهادند.
همه در سكوت خود به كلمات او مي انديشيدند و پژواك انديشه آنان مثل پرندگان خسته لانه گم كرده اي در پي پناهگاهي است به سوي او برمي گشت پيامبر چند قدمي در باغ بي آنكه چيزي بگويد يا به آنان بنگرد از آنها دور شد.
آنان ميان خود شور كردند كه براي توجيه رفتنشان چه عذري بياورند.
بازگشتند و هر يك به راه خود رفتند و پيامبر برگزيده محبوب تنها و در خلوت ماند....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.