بوستان پيامبر 12

31 اردیبهشت 1391   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی » کتابهای جبران خلیل جبران   0 نظر   427 بازدید   |

«ميوه هاي رسيده روحم سنگينش كرده است. آيا كسي مي آيد تا به برداشتنش شاد شود؟ آيا روزه دار پاك قلب و بزرگواري نيست كه آيد و با اولين ثمره روحم روزه اش بگشايد و از بار ثمراتم بكاهد؟
از چشمه روحم شراب روزگاران مي جوشد آيا تشنه لبي نيست كه بيايد و بنوشد؟ آه آنجا بر گذر راه مردي ايستاده و دستهايش به سوي عابران گشوده است؛ دستهايي پر از زيور و گوهر و رهگذران را ندا مي دهد كه: «بر حال من گريه كنيد و از من چيزي بگيريد. به نام خداي بزرگ و حكيم، از آنچه در دست من است چيزي بگيريد و بارم سبك كنيد.»
اما رهگذران فقط به او مي نگرند و كسي از دست او چيزي نمي ستاند.»
اگر او دست گدايي مي گشود و چيزي مي خواست اگر دست لرزاني پيش مي آورد و جمع مي كرد؛ بسي به از آن بود كه دستي سرشار از هديه برآورد و كسي آن را نپذيرد.
آنجا اميري مهربان و نيكوكار نيز هست خيمه هاي حريري خود ميان كوه و دشت برافراشته و نوكرانش را فرموده تا آتشي براي هدايت گمشده و غريب برافرورند. بندگانش را به راههاي دور و معابر ترسناك فرستاده تا مهماني بيابند و اما آنان كسي را نيافته اند.
اگر آن امير مردي بي تكليف بود چون عابري كه نمي داند از كجا و چگونه مي آيد و غذا و سرپناه نيازمندان فراهم مي آورد، يا اگر خود گمگشته اي بود كه جز شالي و كشكولي ندارد براي او بهتر بود و هنگام ريزش تاريكي شاعران و رهپويان نظير خود را مي يافت و در دوره گردي و يادها و روياهايشان شريك مي شد.
آنجا هم شاهزاده خانمي باشكوه هست سر از خواب برداشته و پوشش حريري بر تن انداخته و با گوهرها و زيورهايش خود را آراسته و موهايش مشك افشان كرده و انگشتانش به عنبر معطر كرده است. از كاخ رفيعش به باغ مي آيد و شبنم به استقبال قدوم طلايي اش مي شتابد.
شاهزاده در باغ سكوت شب ترانه عشق سر مي دهد. اما از فرزندان سرزمين پهناور پدرش كسي به او عشق نمي ورزد.
بهتر آن بود كه دختر زارعي مي بود بزهايش به دشت مي برد و غروب هنگام به كلبه پدر بازمي گشت گرد و غبار راه بر قدمهايشان مي نشست و عطر تاكها بر لباسش تا آنگاه كه شب در مي رسد و بر دشت خيمه مي زند بره اش برمي داشت به سوي نهر مي رفت و به انتظار محبوبش مي نشست.
يا خوش تر آن بود كه راهبه اي باشد در ديري كه در آن بخور مي سوزانند و عطرش با باد مي پراكنند و روحش چون شمعي در كنار آنان كه مي پرستند و عشق مي ورزند؛ مي سوخت و به سوي نوري برتر مي رفت.
بهتر آن بود كه زني پا به سن گذاشته باشد تا زير نور خورشيد بنشيند و ياد آن كسي كه شريك خوشي هاي كودكي اش بود زنده دارد.
تاريكي شب قيرگون شد و چهره پيامبر هم در تاريكي رفت و روحش را ابر سنگين در پوشيد دوباره فرياد كرد:
روحم زير بار ميوه رسيده اش به ستوه آمده
روحم از ميوه اش سنگين است.
كيست كه هم اكنون بيايد و بچيند و سير شود؟
روحم شراب خود بر مي آورد.
كيست كه‌ آب جويد و از عصاره صحرا برگيرد و خنك شود؟
كاش درختي بي گل و ميوه بودم
كه سنگيني ميوه تلخ تر از بي ثمري است.
و رنج ثروتمندي كه نيازمندي نمي يابد.
بيشتر از رنج دوره گردي است كه كسي براي بخشيدن نمي يابد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.