كاش ني خشكي بودم زير پاي رهگذران
بهتر از آن بود كه سازي باشم با تارهاي طلايي در خانه اي كه صاحبش؛ سرانگشت نواختن ندارد و فرزندانش نمي شنوند.
هفت روز و هفت شب گذشت و در آن مدت كسي بر باغ نگذشت و او با يادها و رنجهايش تنها بود مردم از او روي گردانده و براي گذران ايام خود جاهاي ديگري مي جستند؛ حتي آنان كه با جان و دل به سخنانش گوش مي سپردند. يك نفر بود. آن زن كه تنها مي آمد و حيا چون حجابي او را پوشيده بود. سيني و قدحي و گوشت و شرابي با خود داشت؛ آن را مي گذاشت و پي كار خود مي رفت.
پيامبر به هم سخني با درختان سپيدار بازگشت؛ پشت در باغ نشست و راه را مي پاييد و ناگاه از دور شبحي ديد كه در راه مي خرامد و مي آيد. آن شبح آن نه نفر بودند و پيش آنها زني خوبروي.
پيامبر پيش رفت و به بدرقه آنان شتافت داخل شدند و همه چيز آرام بوود راه هميشگي را رفتند و جز ساعتي در سكوت نگذشت.
بر سفره گسترده ساده اي كه زن نان و ماهي بر آن افزوده و آخرين قطره هاي شرابش در پياله ها ريخت؛ شام خوردند. وقتي شراب مي ريخت به معلم رو كرد و گفت بگذاريد.
به شهر رفته و شرابي بجوييم تا پياله ها دوباره پر شوند كه آنچه بود تمام شد.
پيامبر در او نگريست؛ رنگ غربت و سفري دور در نگاهش بود، گفت: نه اين براي ساعتي كفايت مي كند. همگي در خوشي خوردند و نوشيدند و بعد پيامبر با آهنگي سنگين و عميق چون دريا و شفاف چون جويبار خروشان در نور ماه؛ سخن گفت: دوستان و همراهان من امروز بايد راه سفر گيريم. روزگاري دراز بر ما گذشت و راه درياهاي مهيب پيموديم و در كوههاي صعب آويختيم و با تندبادها دست و پنجه نرم كرديم. گرسنگي را شناختيم و بر سفره عروسي ها نشستيمو بيشتر زمان عريان بوديم اما لباس شاهانه نيز پوشيديم. به مكانهاي دور سفر كرديم اما اكنون نيز وقت رفتن است. شما با يكديگر به راه خود مي رويد و من نيز راه خود خواهم گرفت.
گرچه درياها و دشتهاي شگرف ميان ما فاصله خواهد افكند اما در سفر به كوه مقدس رفيق راه خواهيم بود.
اما دوست دارم پيش از ‌آنكه قدم به راههاي سخت و تن فرساي خود بگذاريم چكيده هاي قلبم را برايتان باز گويم:
ترانه خوان به راه خد برويد اما ترانه هايتان كوتاه باشد؛ كه تنها آن سروده ها در قلب مردمام مي نشيند كه وقتي هنوز تازه است بر لبانتان محو گردد.
حقيقت زيبا را در كمترين كلمات بيان كنيد؛ و هرگز حقيقت زشت را، كلمات هرچه باشند بر زبان نياوريد. به دختركي كه در خورشيد شعر خود را زمزمه مي كند بگوييد كه دختر صبح است. اما وقتي نابينايي ديديد مبادا بگوييد كه او وشب يكي هستند.
به نواي نوازنده چنان گوش بسپاريد كه گويي به خورشيد گوش سپرده ايد اما اگر شنيديد كه خرده گيران و بوالفضول از لغزشها سخن مي گويند كر باشيد مثل استخوانهاي خشك و تا آنجا كه به خيال مي آيد دور شويد.
دوستان و عزيزانم در راه خود مرداني سم دار خواهيد يافت از پرهاي خود به آنان بدهيد و شاخ دارهايي خواهيد ديد تاجي از گل بر سرشان نهيد و مرداني با چنگال؛ شيريني سخن ارزاني شان داريد.
آري اينان و بلكه ديگراني را خواهيد ديد. افليج هايي خواهيد ديد كه عصا مي فروشند، نابيناياني كه نشانه مي فروشند و ثروتمنداني كه بر در معابد به گدايي نشسته اند.
از شادابي خود به افليج ها و از بينايي خود به كورها ببخشيد و وقتي از خود چيزي هدايت اين توانگران نيازمند كرديد، بنگريد كه آنان فقيرترين اهل زمينند؛ چرا كه مرد گرچه املاك فراوان داشته باشد دست خود به صدقه گرفتن دراز نمي كند مگر آنكه به حقيقت فقير باشد.
دوستان و همراهانم شما را به نام عشقي كه قلبهايمان را به يكديگر پيوند داده است سفارش مي كنم كه در وجود خود بي نهايت راه و گذرگاه داشته باشيد؛ راههايي كه در بيابان؛ آنجا كه شيرها و خرگوشها مي گردند و گرگها و گوسفندان جولان مي دهند يكديگر را قطع مي كنند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.