به شما مي آموزم تا به ذات پهناور خود كه همه مردمان را در خويش جمع دارد تحقق بخشيد.
از سفره برخاست و يكراست به باغ رفت و در حالي كه روز به غروب مي گراييد و به سايه سرو خزيد و آنان از نزديك در پي اش روان؛ قلبها سنگين و زبانها بسته.
زن به تنهايي پيش آمد باقيمانده سفره را كناري انداخت و گفت: اي معلم بگذار براي سفر فردايت غذا و توشه اي تدارك ببينم.
با دو چشمي كه در آن تصوير عالمي ديگر بود در او نگريست و گفت: خواهر محبوبم؛ توشه اي راه از آغاز زمان مهيا بوده است. نان و شراب براي فردا و حتي براي ديروز و امروزتان فراهم است.
من مي روم اما حقيقتي نزد من است كه هنوز بر زبان نياورده ام حقيقتي كه خود در ترنم و به زبان آوردنش خواهم كوشيد و اگر عناصر وجودم در سكوت ابدي خاك شوند دوباره به سوي شما بازگشته و توان آن خواهم داشت دوباره با صدايي كه از قلب آن آرامش ابدي برمي آيد با شما سخن مي گويم.
و اگر از زيبايي چيزي مانده باشد كه با شما نگفته ام؛ دوباره به نامم؛ آري به نام «مصطفي» (برگزيده) شما را خواهد خواند و نشاني به شما خواهد داد كه با آن بدانيد بازگشته ام تا ناگفته ها را بگويم خداوند نمي گذارد چيزي بر آدمي پوشيده ماند يا كلمه اش در پرده، در حفره نهاني قلب آدمي بماند.
در پي اين مرگ زنده خواهم شد و در گوش شما ترانه خواهم خواند.
حتي آن زمان كه امواج مرا ببرند و به اعماق آن درياي بي كران بازگردانند؛ خواهم آمد. گرچه بي جسم بر سفره شما خواهم نشست.
با شما در كسوت روحي نامرئي به مرغزار خواهم آمد.
ميهمان كلبه هايتان خواهم بود بي آنكه مرا ببيند.
مرگ چيزي را به جز نقابهايي كه بر چهره گرفته ايم عوض نمي كند.
هيزم شكن به كارش خواهد بود.
و زارع هم به كار خود
و آنكه ترانه هاي باران مي خواند؛ باز همواره براي ستارگان سرگردان خواهد خواند.
شاگردانش چون سنگ خاموش بودند و اندوه بر قلبهها چنگ انداخته چرا كه او از رفتن خويش مي گفت. اما وقتي مي رفت هيچ يك دستي براي نگهداشتنش بر نياورد و كسي هم در پي اش نرفت.
پيامبر از باغ بيرون شد؛ با گامهايي آرام و بي صدا. لحظه اي بود؛ آن دم كه دور شد و رفت، مثل برگي كه بادها با خود مي برند؛ از ديد آنها بيرون رفت و هر چه نگريستند جز نوري كه در لايه هاهي آسمان مي پراكند، چيزي نبود.
آن نه نفر راه خود گرفتند؛ اما زن در تاريكي آغازين شب ايستاد و ديد كه چگونه آن نور و شفق يكي شدند؛ با كلمات خويش در ترس و تنهايي خود سخن او را زمزمه كرد:
مي روم اما حقيقتي ناگفته نزد من است. حقيقتي كه خود مرا به سخن خواهد آورد و دوباره به سوي شما بازخواهم گشت.
و شب در رسيد.
از تپه ها بالا رفت. گامهايشان او را به درون تاريكي برد؛ ميان صخره ها و درختان سرو و سپيدار؛ در پرده از همه پيرامونيان؛ ايستاد و زبان گشود:
اي ابر، اي خواهر بالدارم، اكنون با يكديگريم
تا روزي كه زندگي دوباره چهره تو را ببيند؛
قطره هاي شبنمي؛ در پگاه؛ در باغ، خواهي بود؛
و من طفلي در‌ آغوش زني،
گذشته را با يكديگر باد خواهيم كرد.
اي ابر خواهرم! دوباره قلبي شده ام چون قلب تو،
به اعماق خويش گوش مي سپارد؛
و اشتياقي لرزان و بي هدف شده ام چون اشتياق تو؛
و انديشه هايي كه هنوز ثمره اش را نچيده اند، چون انديشه هاي تو.
اي ابر، خواهرم؛ اي باكره مادرم؛
دانه هاي سبزي كه گفتي برافشانم هنوز در دستان من است،
و لبانم به ترنمي گشوده است، كه مرا امر به خواندنش كردي،
اما برايت نه ميوه اي آورده ام و نه پژواكي.
كه دستانم كور و لبانم خشك بودند.
اي ابر، خواهرم؛ دنيا را بسيار دوست داشتم و دنيا مرا؛
چرا كه همه لبخندهاي من بر لب او و اشكهايم در چشم او بود،
اما ميان ما برزخي از سكوت بود بي هيچ پلي؛
و توان گذشتن از آن را نداشتم.
اي ابر، خواهرم؛ خواهري كه دست مرگ به او نمي رسد.
براي فرزندان كوچكم ترانه هاي كهن مي سرايم.
و آنان گوش سپرده و ترس از چهره هايشان بالا مي رود.
چه بسا كه فردا ترانه ها را به فراموشي سپرده؛
و من ندانم كه باد آنها را براي كه برد.
گرچه ترانه من نيست؛ اما در قلبم است.
و زماني بر لبانم مي شكفند.
اي ابر، خواهرم؛
با آن همه كه بر من گذشت در آرامشم
همين بس كه براي آنان كه زاده شده اند، مي خوانم؛
گرچه خواندني نيست؛ ترنمي نيست؛
كه از عميق ترين زواياي وجودم برآيد.
اي ابر، اي خواهرم؛ اي ابر؛
اكنون من و تو يكي هستيم؛
دير زماني است كه من چيزي نبوده ام؛
ديوارها فرو ريخته اند؛
بندها از هم گسسته اند؛
و من به سوي تو پر كشيده؛
و با هم دريايي خواهيم بود تا زمان زندگي ديگري رسد.
آنگاه كه سپيده چشم باز كند و تو را در باغ در قطره شبنم ديدار كند.
و مرا؛ طفلي؛ در آغوش زني.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.