آسمان چراغ را از روغن پر می کند و من، آن را بر آستانه ی پنجره ام می نهم تا غریبان را در تاریکی راهنما باشد.
چنین می کنم چون زندگی ام با آن هاست، و اگر سرنوشت بخواهد دستانم را بر هم گره بزند و مرا از این کار ها باز دارد، مرگ را آرزو خواهم کرد که من، شاعرم و اگر بخشش نتوانم، پذیرفتن را نیز قبول نتوانم کرد.
بشریت طغیان می کند همچون طوفان اما من، در خلوت سکوتم آه می کشم چون خوب می دانم که طوفان گذرنده است و آه، به سوی پروردگار در راه.
انسان ها به شهوات سرد زمینی می چسبند و من، در جستجوی مشعل عشقم تا به سینه بفشارم؛ تا به آتش خود پاکیزه ام گرداند؛ تا ریشه های ستمگری و نامردمی را در قلبم بخشکاند.
ذرات جسمانی، انسان را بی هیچ دردی خواهد کشت حال آنکه عشق، او را با درد هایی زندگی بخش زنده می دارد.
آدمیان به قبیله ها و طایفه ها بخش شدند و به شهر ها دل بستند اما من، خود را بیگانه ای یافتم در تمام دنیا که به هیچنقطه ای وابسته نیستم. گیتی سرزمین من است و خاندان بشر قبیله ی من.

انسان ضعيف است و چه غمگين، كه بين خود تقسيم شده اند. زمين تنگ است و محدود، و عين ناداني است كه به صورت زمين هاي پادشاهي، امپراتوري و سلطنتي مي پيوندند.
آدميان متحد مي شوند تا معابد روح را ويران كنند و دست به دست مي دهند تا عمارات بدنهاي خاكي را بنا كنند اما من، يكه و تنها ايستاده به نداي اميدي كه در اعماق خويش مي آيد گوش فرا مي دهم كه مي گويد:

همچنان که عشق، قلب انسان را با درد زندگی می بخشد، نادانی نیز، راه شناخت را می آموزد.
درد و نادانی، به لذتی بزرگ و شناختی شگرف دهنمون می شوند که هستی متعال چیزی را بیهوده زیر خورشید نیافریده است.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.