من زادگاهم را مي ستايم و ديدار خانه اي را مشتاقم كه در آن رشد كرده ام اما اگر ساكنان آن خانه از پناه دادن و سير كرده رهگذري مشتاق دريغ كنند، ستايشم به نفرت و اشتياقم به فراموشي تبديل خواهد شد. نداي دروني ام خواهد گفت: خانه اي كه به محتاجي دلداري و آسايش نتواند داد، سزاوار چيزي جز نابودي و ويراني نيست.

من عاشق روستاي خويشم به خاطر محبت هايي كه از سرزمينم بر دل دارم و با عشقي كه به آن زمين دارم سرزمينم را دوست مي دارم. با هر آنچه در آن هست و من عاشق آن زمينم به همه وجودم زيرا جان پناه انسان و روح اشكاار خداوند است.

بشريت روح هستي متعال است در زمين، و هموست كه بين ويرانه ها ايستاده برهنگي اش را پشت جامه هايي كهنه و فرسوده پنهان كرده بر گونه هاي گود رفته اش اشك مي ريزد و با ندايي غم انگيز كودكانش را صدا مي زند اما كودكانش به آوازخواني ساز عشيره ايي سرگرمند، آنان به تيز كردن شمشيرهايشان مشغولند و فرياد مادرشان را نمي شنوند.

بشريت به مردم رو كرده اما آنها نمي شنوند اگر كسي بشنود و اشكهاي مادر را به تشلي پاك كند ديگران خواهند گفت:
احساسات بر او غلبه كرده.... او ضعيف است.

بشريت روح هستي متعال بر زمين است و آن پاك بلند مرتبه عشق و خوش نيتي را موعظه مي كند. اما مردم آنچه مي گويد به مسخره مي گيرند. مسيح ناصري شنيد و صليب سرنوشتش شد؛ سقراط آن ندا را گوش فرا داد و پيروي كرد اما شوكران نصيبش شد. پيروان ناصري و سقراط، تابعين مرگند و مادامي كه مردم ايشان را نكشتند تمسخرشان كردند و گفتند:
تمسخر كردن از كشتن بدتر است.

اورشليم نتوانست ناصري را بكشد و آتنا نيز سقراط را؛ آنها هنوز زنده اند و تا ابد زنده خواهند بود. تمسخر نيز نتوانست بر پيروان مرگ پيروز شود. آنان زنده اند و جاودانه اند.

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.