آیا این بزرگی است که انسانی در جنگ و ستیز ، خون برادر خویش را بریزد ؟ اگر آن را عزت و شرف می دانی پس بگذار تا بر خیزیم و تمثالی از قابیل بنا کنیم و سرود ستایش برای هابیل سر دهیم ، در معبدی که قابیل برادرش هابیل را کشت
می گویند ای برادرم ، که محافظت خود اولین قانون طبیعت است اما دیده ام کسانی را که به اصرار تو را به حقارت وادار کرده اند فقط برای به اسارت کشیدن برادرانت ، حذر کن برادرم از راهبانی که می گویند :
حبٌ بودن به تجاوز به حقوق دیگران مجبورمان می کند
اما من می گویم :
حفظ حقوق دیگران شریفترین اعمال بشر است اگر بودن موجب مرگ است ، پس مرگ عزیز ترین است نزد من و اگر نتوانم کسی را برای حفظ عزتم بیابم تا جانم را بگیرد بی درنگ برای جستجوی ابدیت به دستان خود جان خویش خواهم ستاند تا راهی ابدیت شوم.

برادر... خودستایی برتر دانستن کورکورانه است و این برتری ،خالق عشیره پرستی است و عشیره پرستی ،خالق اقتدار......اقتداری که به ناسازگاری و فرمانروایی می انجامد.

روح به قدرت دانش، و عدل بر تاريكي جهل حاكم است. او انكار مي كند قدرتي را كه براي شمشيرهاي در جنگ جمع مي شوند و ناداني و ستم را نيرو مي بخشد. او از قدرتي كه به ويراني بابل، نابودي اورشليم و خرابي رُم انجاميد بيزار است. همانهايي كه مردم، آن جنايتكاران را مرداني بزرگ و غيور خواندند، نويسندگان نامشان را عزيز و بزرگ شمردند و كتابها، داستانهاي ستمگريشان را در قالب ستايش و تمجيد ياد كردند؛ آنان را كه زمين حتي نمي خواهد سنگيني شان را بر پشت خود حمل كند. چون چهره شان را، با خون بي گناهان رنگين كرده اند.

كدام عدالت حقيقي است كه قدرت قاتل را محكوم كند و دزد را به زندان بيفكند و خود به سرزمين همسايه پيش نراند و مردمش را به قتل نرساند؟ آن كدامين عدالت است كه قاتلي قاتل ديگر را كيفر دهد و دزدي، دزد ديگر با به زندان بيفكند؟

تو برادر من هستي و تو را دوست مي دارم. و عشق عدالت است با تمام قدرت و بزرگي اش. اگر عشق من در همه دنيا از براي تو نباشد، پس بي اعتنا به قبيله و عشيره ات فريبكاري خواهم بود زشت و خودپسند، پنهان شده در جامعه خلوص و پاكي و عشق.

سرانجام


روح من برای من رفیقی است که به وقت سختی ام تسلا می دهد و به هنگام دردها و رنج های زندگی ام همدردی می کند.
پس کسی که روح خود را دوست نمیدارد،دشمن مردم است و او که در ذات خویش،دوستی نمی یابد، ناامید خواهد مرد،که زندگی از درون میجوشد نه از برون.

من آمدم تا سخناني بگويم و خواهم گفت و اگر پيش از گفتن مرگ به سراغم آمد فردا اذان را خواهم گفت كه فردا رازي را در اين كتاب لايتناهي باقي نخواهد گذاشت.

من آمدم تا در شكوه عشق و نور زيبايي زندگي كنم. پس ببينيد مرا در زندگي ام كه مردم نمي توانند مرا از زندگي ام رها سازند. اگر چشمانم را از كاسه برون آرند. به آواز عشق و ترانه زيبايي گوش فرا خواهم داد و شادمان خواهم شد. و اگر گوشهايم را پر كنند باز هم لذت نوازش نسيم درآميخته با عطر خوش زيبايي را در خواهم يافت و شيريني نفسهاي عاشقان را خواهم جست.

اگر مرا از تنفس هواي پاک منع کنند با روح خويش زندگي خواهم کرد که روح دختر عشق و زيبايي است.

من آمدم تا براي همه و در همه باشم. آنچه امروز به تنهايي انجام مي دهم، فردا براي مردم آشكار خواهم كرد و آنچه اكنون با يك زبان مي گويم. فردا با زبانهاي بسيار خواهند گفت.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.