من مرواريد گرانبهايي هستم
كه از تاج عشتروت پراكنده شدم
و دختر صبح براي زيبايي كشتزارهايش ربودم.

من مي گريم و تپه ها مي خندند.
من فرود مي آيم و گل ها فراز.

ابر و كشتزار دو عاشقند
و من قاصدكي
كه با فراواني ام تشنگي آن را فرومي نشانم
و بيماري اين يكي را شفا مي بخشم.

صدای رعد و درخشش برق اسمانت
پيغام اور ورود من است
و رنگين کمان جارزن منتهای سفرم
زندگی زمينی هم چنين است:

آغاز تولد بين گام هايی خشمگين
و شروع مرگ بين دستانی ارام.
من از دل درياچه فرا می روم
و بر بالهای نرم هوا پرسه می زنم
تا فرود ايم در باغی سبز و پاک
پس می ايم تا لب های گل هايش را بوسه زنم
و شاخه هايش را در اغوش کشم

در آرامش با انگشتان لطيف خود
به شيشه پنجره ها مي كوبم
كه صداي آن،
ترنمي است كه فقط جانهاي لطيف آن را مي شنوند.

من از گرماي زمين خلق شدم
و همو را مي كُشم
چونان زني كه از مرد نيرو گرفته و بر او پيروز مي شود.

من ... اه اقيانوسم
اشک اسمانم و
لبخند مزرعه.

عشق نيز چنين است:
آهی از اقيانوس احساس
اشکی از اسمان انديشه
و لبخندی از مزرعه روح.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.