و عاشق زني شد كه وفادارش نبود، به همين دليل نيز ترك ديار كرد تا به تنهايي زندگي كند...و ديگري مي گفت، او شاعري حساس و خيال پرداز بود كه از همهمه و جمعيت شهر گريخت و جايي مسكن گزيد تا بتواند افكارش را متمركز كرده احساس و عواطفش را به نظم آورد...و بسياري نيز مطمئن بودند كه او زاهديست، كه با كلماتي روحاني به دعا و نيايش مي پردازد؛ البته بسياري از مردم نيز او را ديوانه مي دانستند.
اما من، هيچ يك از اين نظرات و گفته ها را نمي پذيرم زيرا مي دانم كه در اعماق قلب او، اسرار پيچيده اي وجود دارد كه نمي توانم واقعيت آن را براي خود آشكار كنم.سخت در آرزوي ديدار و هم كلامي با آن مرد عجيب بودم.بسيار سعي كردم كه راهي بجويم تا از در دوستي وارد شده بتوانم حقيقتش را فرا گيرم و داستانش را با تحقيق از اهداف زندگي اش بياموزم، اما حاصل، چيزي جز درد و اندوه نبود.اولين بار كه او را ديدم، در حالي بود كه كنار جنگل مقدس سدر لبنان راه مي رفت، پس با كلمات و عباراتي محترمانه به او سلام كردم، اما او جواب سلامم را فقط با تكان دادن سرش جواب داد و با گامهاي بلند، دور شد.
بار ديگر او را ايستاده ميان درختان تاك كوچك معبد ديدم، و دوباره نزديكش شده و سلام كردم و گفتم:
روستاييان مي گفتند كه اين معبد به دست گروهي از سرياني هاي قرن چهاردهم ساخته شده است؛ آيا شما چيزي در يان باره مي دانيد؟
با لحني سرد پاسخ داد:
نه مي دانم اين معبد را چه كسي ساخته و نه مي خواهم بدانم.
سپس از من روي گرداند و ادامه داد:
چرا از مادر يا پدربزرگت كه از من پيرترند و بيشتر از من درباره تاريخ اين روستا مي دانند نمي پرسي؟
و در حالي كه ناتواني ام را به من مي فهماند، او را ترك كردم.
دو سال چنين گذشت و زندگي اسرارآميز اين مرد عجيب، افكارم را صيد مي كرد و روياهايم را مي آشفت.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.