قدمهايم را به سختي به طرف خلوتگاه يوسف برمي داشتمو با خود مي گفتم: اين فرصتي است كه در انتظارش بودم. طوفان عذر، و لباسهاي خيس شده ام دليل خوبي براي آمدنم خواهد بود.
به وضيعت رقت باري به صومعه رسيدم و پيش از آنكه به در بكوبم. مردي كه آرزوي ديدنش را داشتم در را باز كرد. او پرنده رنجوري را كه سرش زخمي و بالش شكسته بود در دست داشت. به او سلام كردم و گفتم:
اميدوارم مرا ببخشي كه در چنين وضعيتي آمدم در حالي كه از خانه دور بودم گرفتار طوفان شدم.
او چهره برهم كرد و گفت:
در اين اطراف غارهاي زيادي وجود دارد. مي توانستي در آنها پناه بگيري.
به هر حال در را نبست. و گويا ضربان قلبم اين را پيش بيني كرده بود. او در اين حالت سر پرنده را با مهربانيو مراقبت نوازش مي كرد. اين صحنه اي بود كه تاكنون نديده بودم. من از اين دو شخصيت متضاد كه در آن مرد ديده بودم متعجب شدم – مهرباني و خشونت در يك زمان. بين ما سكوتي سخت حكمفرما بود. او از ماندم منزجر بود و من به ماندن مايل.
گويا از افكارم خبر داشت. زيرا نگاهي بر من كرد و گفت:
طوفان پاكيزه است و رغبتي به خوردن گوشت ترشيده ندارد. چزا مي ترسي و از او مي گريزي؟
با شوخي و لبخند جواب دادم:
طوفان چيزهاي شور و ترش را دوست ندارد، اما به چيزهاي لطيف و سرد تمايل نشان مي دهد و اگر دوباره مرا به چنگ آورد، طعمه اي لذيذ يافته است.
در حالي كه گفتارش تغيير كرده بود گفت:
اگر او تو را مي بلعيد، افتختار بسيار بزرگي كه تو سزاوارش نبودي، به تو مي بخشيد.
جواب دادم:
بله سرورم.... گريختم تا به آن افتخاري كه سزاوارش نيستم، نايل نشوم.
در حاليكه لبخندي مرده بر لب داشت، از من روي گرداند، سپس به طرف نيمكت چوبي كه كنار آتشدان بود اشاره كرد و از من خواست تا آنجا بنشينم و لباسهايم را خشك كنم. به سختي توانستم غرور خود را كنترل كنم.
از او تشكر كردم ونشستم. و نيز در هم هنگام رو به روي من روي تخته سنگي تراشيده نشست. نوك انگشتانش را داخل كوزه سفاليني كرد كه در آن نوعي روغن بود و آن را به سر و بال پرنده ماليد. بدون آنكه به من نگاه كند گفت:
اين باد قوي، اين پرنده را نيمه جان روي صخره ها پرتاب كرد.
و من گفتم:
و همين باد قوي مرا سرگردان و آشفته به آستانه خانه ات فرستاده بدون مجروح شدن سر و شكستگي بالهايم.
با جديت به من نگاهي كرد و گفت:
اي كاش، انسانها نيز غريزه پرندگان را مي داشتند، و اي كاش كه طوفان بال آدميان را مي شكست. چون انسان به ترسويي و بزدلي متمايل است. او تا بيداري طوفان را حس مي كند در شكافها و غارهاي زمين مي خزد خودش را پنهان مي كند.
چون مي خواستم داستان زندگي اش را بدانم گفتم:
بله...پرندگان صاحب چنان شعور و منزلتي هستند كه انسانها از آن بويي نبرده اند... انسان در سايه قانون و آداب و رسومي كه خود پديد آورده زندگي مي كند، اما پرندگان طبق همان آزادي و قانون مطلق الهي كه به سبب آن، زمين گرد خورشيد مي گردد در معاش و زندگي اند.
نوري در چشمانش درخشيد و چهره اش از هم باز شد، چنان كه گويي مرا حواري دانايي يافته بود، پس گفت:
اگر به مقام كلامت ايمان داري بايد تمدن و قوانين بي ارزشش را ترك كني، و همچون پرندگان در جايي به دور از همه اينها زندگي كني... و در جايگاهي باشي كه سراسر قوانين مطلق الهي در زمين و آسمانش باشد.
آنگاه لرزان از جاي خود برخاست و آن پرنده را در پارچه اي پيچيد و كنار پنجره قرار داد و گفت:
باور چيز خوبي است اما عمل كردن به آن باور، آزمايش قدرت و توانمندي است. بسيار كساني كه سرهايشان را برفراز قله هاي كوهها بر مي افزارند، اما جانهايشان در ظلمت غارها باقي مانده است.
سپس دسته اي از شاخه هاي خشك برداشت، بر آتش انداخت و گفت:
كفشهايت را درآور و پاهايت را گرم كن، كه رطوبت از هر چيزي براي سلامت انسان خطرناك تر است. لباسهايت را خوب خشك كن و راحت باش.
اين توصيه پزشكانه يوسف، اميدم را بيشتر كرد. با آتش نزديك شدم و رطويت از رداي مرطوبم برخاست. همانگونه كه بر آستانه در معبد ايستاده و به آسمان خاكستري خيره شده بود. در انديشه ام، راهي را جستجو مي كردم تا بتوانم لبانش را براي گفتن گذشته اش باز كنم. پرسيدم:
خيلي وقت است كه به اين مكان آمده اي؟
بي آنكه به من نگاهي كند، خيلي سريع گفت:
از وقتي كه زمين هنوز شكلي نگرفته بود و تهي بود، و تاريكي بر چهره اش نقاب افكنده بود؛ از آن هنگام كه روح خدا بر سطح آبها جاري بود.
با شنيدن اين عبارات ساكت شدم! افكار پراكنده و حواس مغشوشم در هم ريخته بود. با خود گفتم: اين مرد چقدر شگفت انگيز است! و راهيابي به حقيقت او! چه دشوار است اما محتاطانه، آرام و صبورانه رفتار خواهم كرد تا كم گويي اش به گفتگو برگردد و بيگانگي اش به آشنايي.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.