او، دو شمع روشن کرد. و آنگاه کوزه شرابی مقابلم نهاد همراه با سینی بزرگی از نان، پنیر، زیتون، عسل و میوه ها ی خشک شده دیگر. پس نزدیکم نشست و نه از سادگی، که از کم بودن آن غذا، معذرت خواهی کرد و از من خواست تا در خوردن با او همراه شوم.
ما، در سکوتی آگاهانه در حالی که به زوزه باد و فریاد باران گوش فرا می دادیم. شام را خوردیم. در همان حال، به چهره اش خیره شدم تا بلکه رازی از اسراش را کشف کنم؛ اندیشه هایی را که گویا در زیر خطوط چهره در تقلایند. خوردن تمام شد و اوکتری مسینی از روی آتش برداشت و از قهوه ناب و معطر آن، در دو فنجان ریخت. سپس جعبه کوچکی برداشت و از سیگار آن به من تعارف کرد و گفت:
بفرما بردار.
در حالی که قهوه می نوشیدم. یکی از آنها برداشتم، اما آنچه به چشم می دیدم باور نداشتم. با لبخندی بر لب به من نگاه کرد و پس از آن پک عمیقی به سیگار زد و جرعه ای از قهوه نوشید و گفت:
یقینا از وجود شراب، تنباکو و قهوه در اینجا تعجب کرده ای، و شاید هم از غذا و بستر خوابم. حس کنجکاوی تو کاملا قابل احترام است، چون تو نیز یکی از آنهایی که معتقدند هر که خود را از مردم دور می کند، باید از زندگی، و لذتها و خوراکی هایش نیز دور باشد.
به سرعت پاسخ دادم:
آری... صاحبان عقل و خرد گفته اند، هر که دنیا را برای عبادت پروردگار ترک می گوید، باید به همه لذات و شادمانی های زندگی نیز پشت کند. و خود به تنهایی به عبادت پرداخته، فقط به آب و قطعه ای نان قناعت ورزد.
پس از مکثی سنگین و اندیشه ای عمیق گفت:
من می توانستم خداوند را، هنگامی که در میان بندگانش زندگی می کردم عبادت کنم، چون عبادت مستلزم تنهایی نیست. من مردم را ترک نکردم تا خدا را ببینم، چون من همیشه او را می دیدم حتی در خانه پدری ام. من آنان را ترک گفتم چون طبعشان با من متفاوت بود، و رویاهایشان با رویاهای من موافق نبود... من از آدمیان جدا شدم چون دریافتم که چرخ جان من در جهتی می گردد که به سختی در برابر چرخهای جان دیگران است و درست مخالف آنها می گردد. من تمدن را ترک گفتم چون آن را درختی کهنسال و پوسیده یافتم، قوی و ترسناک، که ریشه هایش در اعماق تاریک زمین فرو رفته و شاخه هایش تا آن سوی ابرها فرا رفته اند؛ اما گلهایش از طمع و گناه و پلیدی است و میوه اش هلاکت و بدبختی و ترس. جهادگرانی تلاش کردند تا با پیوند خوب به آن؛ طبیعتش را دگرگون کنند، اما موفق نشدند. آنها نا امید شدند، رنجور گشتند، اشک ریختند و مردند.
یوسف به طرف آتشدان خم شد و گویی منتظر بود تا در برابر کلماتش لذتی در وجود من احساس کند. فکر کردم که بهتر است یک شنونده باقی بمانم، پس ادامه داد:
نه... من تنهایی را برای نماز و یک زندگی زاهدانه انتخاب نکردم... نماز که ترانه قلب است، حتی وقتی با فریاد و گریه هزاران صدا آمیخته باشد، به گوش خدا خواهد رسید. برای زندگی کردن، زندگی زاهدانه، شکنجه جسم و روح است و سپس تمایل به مرگ؛ که اینها در وجود من جایگاهی ندارد؛ زیرا خدا بدنها را معبد جانها قرار داده و این وظیفه ماست تا از آن پاس داریم تا در برابر آن جان سزاواری که از جانب خدا می آید، پاکیزه بماند.
نه برادر، نه، تنهایی را جستجو نکردم تا تارک دنیا بشوم، به تنهایی روی آوردم تا از مردم و قوانین، آموزشها، آداب و شرایط، اهداف، همهمه و ناله هایشان دور باشم.
من تنهایی را برگزیدم تا چهره مردمی را نبینم که خودشان را می فروشند و با همان قیمت، چیزی را می خرند که از نظر مادی و معنوی کم بهاتر است.
من تنهایی را انتخاب کردم تا نبینم زنانی را که مغرورانه و با هزاران لبخند بر لب راه می روند و در اعماق هزار توی قلبشان هدف دیگری موج می زند.
من دوری و تنهایی را برگزیدم چون خسته شده ام از ارایه آداب و رفتاری که مردم معتقدند، فروتنی قسمی از ضعف است، مهربانی نوعی ترسویی و رفتار خصمانه شکلی از نیرو و قدرتمندی.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.