من جدا شدم از کاهناني که خود، زندگي شان طبق آن چه موعظه مي کردند، نبود، و چيزي از مردم مي خواستند که خود آن را انجام نمي دادند.
من به تنهايي رو کردم چون چيزي از نوع بشر به دست نياوردم مگر آن که بهاي آن را با تمام وجود پرداخت کرده ام.
من تنهايي را برگزيدم چون بيزار شدم از بناي عظيم و ترسناکي که انسان آن را تمدن ناميده است، در حالي که بزرگي و عظمت آن، بر تيره بختي همشيگي نوع بشر بنا گرديده است.
من تنهايي را انتخاب کردم چون در آن زندگي کاملي براي روح، قلب و بدن، وجود دارد. من چمنزاري بي پايان يافتم، جايي که نور خورشيد مي تابد، جايي که گلها عطرشان را در فضا مي پراکنند، و جايي که جويباران در مسيرشان به دريا، نغمه سرايي مي کنند. کوهها را يافتم، چون جايي بود که در آن شوق بيداري بهار، رنگ اشتياق تابسان، ترانه هاي قدرت پاييز و زيبايي راز زمستان را مي توان يافت. به اين گوشه دورافتاده عرض خدا آمدم تا گرسنه پذيرفتن و آموزش اسرار الهي شده به سرير و بارگاه خداوند نزديک شوم.
يوسف نفس عميقي کشيد. گويا بار سنگيني را از دوش خود افکنده بود. چشمانش با اشعه جادويي و شگفت آوري درخشيدن گرفت. و بر چهره روشنش آثار غرور، اراده و توانايي موج زد.
چند دقيقه گذشت. در او خيره شده و از اين که چيزي پنهان برايم آشکار شده، خرسند بودم. به او رو کرده و گفتم:
يقينا بيشتر چيزهايي که مي گويي صحيح است و تشخيص تو درباره بيماري جامعه درست. پس در اين حال براي اين بيماران پزشک خوبي هستي. من معتقدم که اين جامعه بيمار، در ناتواني خود به مداوا نياز دارد... که يا معالجه شود يا بميرد. اين دنيا به مراقبت سريع تو نيازمند است. آيا اين لطف و مهرباني است که تو خودت را از پريشاني و درماندگي آنان دور کني و براي رسيدن به منفعت خود، آنان را انکار کني؟
با تفکر عميق در من خيره شد و با نااميدي و سرشار از بيهودگي گفت:
پزشکان، در آغاز سعي کرده اند که بيمارن را علاج کنند، بعضي از تيغ جراحي کمک گرفتند و برخي از داروهاي تلخ، اما کاملا نااميد و مأيوس. اي کاش بيماران خود را خشنود و متقاعد مي کردند هنگامي که در بستر بيماري آرميده به درد و بيماري خود فکر مي کنند؛ اما بيمار، به جاي اين، دستانش را از زير جامه و بسترم بلند کرده گلوي عيادت کننده اش را مي گيرد، مي فشارد تا او را بکشد. چه قلب آهنيني! بيمار پست، طبيب را مي کشد و سپس چشمان را مي بندد و مي گويد: «طبيب بزرگي بود.» نه برادر... کس در زمين نيست که سودي به بشر برساند. کشاورز هر چه عاقل و کاردان باشد، در زمستان نمي تواند مزرعه خود را به بار بنشاند.
و من در پاسخ گفتم:
زمستان مردم خواهد گذشت و بهار زيبا مي آيد. گلها از شکوفه هاي مزارع سر مي زنند و جويبارها در دره ها روان خواهد شد.
آهي کشيد و با ناراحتي و اندوه گفت:
افسوس! آيا خدا زندگي انسان را – که همه را آفريده- مثل سال، به فصل تقسيم کرده است؟ آيا طايفه اي از بشر خواهد آمد که روح و حقيقت خدا را زنده بدارد و آرزومندي را دوباره به چهره زمين بازگرداند؟ آيا تاکنون زماني رسيده است و خواهد رسيد که در آن هنگام، انسان بر بازوي راست زندگي بيارامد، در روشنايي روز شاد و خرم باشد و در سکوت شب آرامش بيابد؟ آيا اين روياها به حقيقت مي پيوندد، يا پس از آنکه زمين از جسد انسان پوشيده و از خونشان سيراب گشت، چنين خواهد شد؟
آنگاه ايستاد و دستش راب ه طرف آسمان بلند کرد. گويي به نقطه اي از جهان ديگر اشاره مي کند پس ادامه داد:
اين چيزي نيست جز روياي بيهوده براي اين دنيا؛ اما من آنهايي را براي خودم پيدا مي کنم و آنچه در اينجا به دست مي آورم، همه جاي قلبم، دره ها و کوهها را نيز در برمي گيرد.
بعد با صداي بلند فرياد کرد:
آنچه به راستي مي شناسم، حقيقت فرياد دروني من است. من اينجا زندگي مي کنم و در اعماق وجودم، تشنه و گرسنه مي شوم و لذت مي برم از سهم نان و شراب زندگي ام که با دستان خود ساخته ام. پس اعمال مردم را رها کردم و به اين مکان آمدم، اينجا خواهم ماند تا آخر عمرم!
در اتاق، شروع رکد به قدم زدن. در همين حال، به گفته ها و انديشه هايش فکر مي کرد که جامعه چگونه مجروحش کرده بود. پس با مهارت خاصي لب به نصيحت و نکوهش باز کردم و گفتم:
من تو، افکارت و اهدافت را محترم مي شمارم و بر عزلت و تنهاي ات حسادت مي ورزم، اما مي دانم که اين امت بيچاره، نبودن بزرگواري چون تو را به خوبي درک مي کنند. زيرا مي دانند به دانايي چون تو که به ديگران کمک مي کني، مشکلاتشان را حل مي کني و جانهايشان را هوشيار و بيدار مي سازي، محتاجند.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.