دورويي هميشه باقي خواهد ماند، حتي اگر ناخنهايش را به زيبايي هر چه تمام تر بيارايد؛ خيانت هرگز تغيير نخواهد كرد حتي اگر نوازشي پراحساس و لطيف باشد؛ دروغ، به راستي مبدل نخواهد شد حتي اگر لباسهاي حريز بر تنش كنيد و در قصرهاي باشكوه پناهش دهيد؛ طمع به قناعت، و جنايت به عفت تغيير نخواهد كرد. بنده علم و آداب سنن شدن، همان بندگي خواهد بود حتي اگر چهره اش را بيارايي و صدايش خوش الحان شود. بندگي، همان بندگي است در هر شكل و ظاهري، حتي اگر بر خود نام آزادي بنهد.
نه برادرم... غرب نه فراتر از شرق است و نه از آن حقيرتر... تفاوت آنها، بيشتر از تفاوت ببر و شير نيست. يك قانون كلي و جامع در جريان است كه جامعه را پشت آن پنهان شده يافتم؛ قانوني كه در آن بدبختي، خوشبختي و ناداني برابر است، نه يكي بر ديگري ترجيح داده مي شود، نه به سبب آن، قبيله اي، به طايفه اي ديگر ظلم مي كند.
ناگهان گفتم:
پس تمدن و هر آنچه در آن است باطل است.
به سرعت و پرانرژي پاسخ دادم:
بله... تمدن و هر چه در خود دارد باطل است... اكتشافات و اختراعات براي مردم، همچون وسايل بازي و سرگرمي اند كه هرگاه خسته و ناراحت بودند، از آنها كمك مي گيرند. كوتاه كردن مسافتها و چيره شدن بر درياها، ميوه فاسدي است كه جان را خشنود نمي كند؛ نه قلب را سير مي كند و نه روح زندگي را، چون از طبيعت به دورند. اين ساختار و نظريه ها كه انسان آن را دانش و هنر ناميده، چيزي نيستند جز غل و زنجيرهايي طلايي كه انسان دلبسته به تلألوي رنگش و صداي زنگش آن را با خود مي كشد. آنها قفسهايي قوي هستند كه سالهاي پيش، انسان، خود آنها را بافت و خود را در چنگ آن انداخت و براي هميشه در آن اسر كرد. بله... اعمال و اهداف انسان و هر آنچه در زمين دارد باطل است.
كمي صبر كرد و به آرامي ادامه داد:
و بين هه چيزهاي باطل زندگي، فقط يك چيز وجود دارد كه روح طالب آن است و بدان عشق مي ورزد. آن، بسيار تنها و تابناك است.
با صدايي لرزان پرسيدم:
آن چيست؟
لحظه اي به من نگاه كرد و سپس چشمانش را بستو بعد دستانش را روي سينه اش گذاشت. چهره اش درخشيدن گرفت و با صدايي گرم و لرزان گفت:
آن، بيداري در روح است؛ بيداري در اعماق دروني قلب؛ قدرتي باشكوه و بلند كه بر غفلت انسان چيره گشته چشمانش را باز مي كند، و چنان مي كند كه او زندگي را در ميان نور و نوايي دلنشين مي بيند و انسان را همچون ستوني زيبا بين زمين و آسمان. آن، شعله اي است كه ناگهان در زمين مي افتذ و قلب را صاف و بي آلايش كرده و از زمين فرا مي برد و در فضاي آسماني پرواز مي كند. آن، عاطفه اي است كه انسان را فرا مي گيرد و هر آنچه با آن مخالف باشد زشت و ناخوشايند مي داند و در برابر آن كه از خواهشش سرپيچي كند، مي ايستذ. آن، دست غيبي است كه پرده از چشمانم گشود، در آن هنگام كه ميان اعضاي جامعه، خانواده، دوستان و همشهريانم بودم.
بسيار سرگردان بود با خود حرف مي زدم و مي گفتم: «اين جهان چيست و چرا با اين مردمي كه مرا به تماشا نشسته اند متفاوت هستم؟ چگونه آنان را شناختم و در كجا ديده ام؟ آيا من در ميان ايشان غريبه ام يا آنهايي غريبه اند كه در اين زمين خانه اي بنا كرده اند و كليدهايش را به من سپرده اند؟»
ناگهان ساكت شد، گويا چيزهايي به خاطر آورده كه مدتها پيش ديده و نمي خواهد آشكار كند. آنگاه بازوانش را گشود و به آرامي گفت:
اين چيزي است كه چهار سال پيش برايم اتفاق افتاد، هنگامي كه آن دنيا را ترك كردم و به اين محيط خالي آمدم تا با آرامش زندگي كنم، و از افكاري عاطفي و سكوتي زيبا لذت ببرم.
به طرف در رفت. به اعماق تاريكي شب چشم دوخت. گويا تندباد، در برابرش ايستاده و به كلامش گوش مي دهد پس با صدايي لرزان گفت:
آن، بيداري است در روح؛ كسي كه آن را مي شناسد نمي تواند آن را با كلمات بيان كند؛ و او كه آن را نمي شناسد، هرگز نمي تواند به آن بينديشد و به اسرار زيبايش پي ببرد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.