در خاطرش نگاه دارد. فكرم از آشفتگي و چشمانم از ايهام خسته شده بود. به آرامي گفت:
اكنون مي خواهم در دل شب قدم بزنم و با تندباد باشم، تا معناي بي پايان طبيعت را احساس كنم؛ اين كاري است كه در پاييز و زمستان انجام مي دهم و از آن لذت مي برم. اينجا شراب هست و اينجا هم سيگار؛ لطفا اينجا را مثل خانه خودت بدان.
خود را با رداي سياهش پوشاند و با لبخند ادامه داد:
خواهش مي كنم وقتي صبح خواستي اينجا را ترك كني، در را در برابر ميهمانان ناخوانده ببند، چون روز را در جنگل مقدس سدر خواهم گذراند.
سپس به طرف در رفت و چوبدستي بلندي را برداشت و ادامه داد:
اگر دوباره تندباد تو را اسير كرد، پناه آوردن به اينجا را فراموش نكن... البته اميدوارم به خود بياموزي كه تندباد را دوست بداري و از آن نترسي... شب بخير برادر.
در را باز كرد و با سربلندي به سوي تاريكي شب قدم نهاد. بر آستانه در ايستادم تا مسير دور شدنش را ببينم؛ اما به زودي از ديدگان ناپديد شد و تا لحظاتي چند، صداي قدمهايش را روي سنگريزه هاي دره شنيدم.
5
صبح، پس از گذشت شبي با افكاري عميق فرا رسيد. طوفان تمام شده بود. آسمان صاف و كوهها و گياهان زير اشعه گرم خورشيد، در لذت و شادماني به سر مي برند. در راه بازگشت به شهر، آن بيداري روحاني و جاوداني را كه يوسف الفخري گفته بود، احساس كردم. آن، بيرقي بود كه اليافش سراسر وجودم را فرا گرفته بود و احساس مي كردم كه لرزش بيرق وجودم را مي توان ديد. پس هنگامي كه آرام مي شدم، همه اطرافم زيبا و لذت بخش بود.
خيلي زود به مردم شلوغ رسيدم، و صدايشان را شنيدم و كردارشان را ديدم. ايستادم و با خود گفتم:
بيداري روح شايسته ترين چيز زندگي انسان و حتي هدف اصلي بودن است. آيا تمدن با تمام شكلهايي كه دارد، عاملي براي بيداري روحاني نيست؟ پس چگونه مي توانيم انكار كنيم چيزي را كه خود، دليلي بر وجود باارزش خود است؟ تمدن حاضر شايد هدفي فناپذير است. اما قانون الهي، آن اهداف را نردباني قرار داده كه پله هايش به جوهر هستي منتهي خواهد شد.
ديگر يوسف الفخري را نديدم چون سراسر تلاشم توجه بيماري تمدن بود كه زنذگي، در پايان فصل پاييز همان سال، مرا از شمال لبنان دور و به زندگي در سرزمين هاي دوري تبعيد كرد كه تندباهايش رام بود. زندگي زاهدانه در آن سرزمين نيز، نوعي شكوه ديوانگي است زيرا آن جامع نيز آزرده بود.

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.