او به دنبالمان می آيد هر جا برويم
و مراقبمان است همچون نگاهبان، و
دوستدارم را بی قرار می سازد.

محبوبم را در جنگل جستجو می کنم
زير درختان کنار درياچه ها.
نمی توانم او را بيابم چون ماده
او را به زبانی فريفته
در شهری مکان داده و
بر اريکه ای لرزان نشانده است.

او را با صدای حکمت
و نوای عقل صدا می زنم.
او نمی شنود مرا. چون ماده
او را فريفته. در سياهچال خودخواهی
جايی که حرص و طمع خانه کرده است.

او را در کشتزارهای قناعت می جويم
اما تنهای تنها هستم. چون رقيب من
او را در غار آز و طمع اسير کرده
و با زنجيرهايی زرين بسته است.

در سپيده دمان صدايش می زنم. آن گاه که طبيعت می خندد
اما او صدايم را نمی شنود. چون خواب سحرگاهی
چشمان خمارش را. برای خواب سنگين کرده است.

او را می فريبم. شب هنگام
آن هنگام که سکوت حکم فرماست
و گل ها در خوابند.
اما او پاسخی نمی گويد
چون هراسش از فردا و سايه های افکاريست
که فردا می آيند.

محبوبم به من عشق می ورزد و
در اعمالش مرا می جويد. اما
اعمال مرا. جز در اعمال خود نمی يابد.
او مرا در عمارات جلالش
که بر استخوان ديگران بنا کرده. می جويد:
او زمزمه می کند برای من
از بين انبوه طلا و نقره؛
اما او مرا. فقط در خانه ساده ای خواهد يافت.
که خدا در کنار رود عاطفه بنا کرده است.

می خواهد مرا ببوسد در صندوق خزانه اش
اما لبانش هرگز مرا حس نخواهد کرد
مگر در فراوانی نسيم پاک.

می خواهد بين من و خود
ثروتی باور نکردنی بنهد
اما من رها نخواهم کرد
اقبال خداوندی را؛ من اين ردای زيبايم را از تن برون نخواهم کرد.

او می خواهد. حيله را واسطه قرار دهد. اما من
فقط قلبش را واسطه می جويم.
او قلبش را در تنگنای سينهاش می کوبد؛
و من لبريز خواهم کرد قلبش را با عشق.

محبوب من شيون و فرياد زدن را
از دشمنم ماده آموخته است؛
و من نيز به او خواهم آموخت اشک عاطفه ريختن را
سپاسگزار بودن از چشمان قلبش
در همه حال را.
و افسوس خوردن از خشک شدن
درياچه اشک را.

آدمی محبوب من است؛
من نيز می خواهم از آن او باشم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.