موعظه و درمان بيماري روحي گناه، و نجات آنان از دام هراس انگيز شيطان. اين پدر مقدس، همواره در ستيز با شيطان بود. بزرگان و درستكاران او را احترام مي كردند و با تقديم قطعاتي از طلا و نقره، خواستار موعظه ها و دعاياي ايشان بودند. در فصل برداشت محصول نيز، بهترين ميوه هاي مزرعه هايشان را به او هديه مي كردند.
در یک غروب پاییزی که پدر سمعان برای رفتن به روستایی دور افتاده دره ها و تپه ها را گذر می کرد فریاد دردناکی شنید که از گودالی در کنار جاده بلند می شد،ایستاد و به سوي صدا نگاه كرد. مرد برهنه اي را ديد كه بر روي زمين افتاده بود. رود خون از زخمهاي عميق سر و سينه اش روان بود. با ناله جانكاهي درخواست كمك مي كرد و مي گفت:
نجاتم دهيد.... كمك كنيد.... به من رحم كنيد... دارم مي ميرم.
پدر سمعان با حیرت و تعجب به مرد مجروح نگاه کرد و با خود گفت: بايد راهزن باشد... شايد سعي كرده تا مسافران را غارت كند، اما شكست خورده ويك نفر او را زخمي كرده است. مبادا كه بميرد و خونش گريبانگير من شود.
همانگونه كه غرق در تفكر بود، به رفتن ادامه داد. مجروح كه به مرگ نزديكتر مي شد، با سخنانش او را متوقف ساخت و گفت:
مرا ترك نكن! دارم مي ميرم!
آن گاه دوباره پدر مقدس در فكرانديشه فرو رفت و چون فهميد كه از كمك كردن خودداري نموده است، چهره اش رنگ باخت، لبانش لرزيد و با خود گفت:
بايد از ديوانگان سرگردان در بيابان باشد. ديدن زخمهايش در دلم ترس و وحشت مي اندازد، چه بايد كرد. يقينا طبيب روح، نمي توان معالج زخمهاي جسم باشد.
پدر سمعان چند قدمي جلو رفت، آنگاه مرد زخمي، با ناله هاي دردناك و آرام كه دل سنگ را آب مي كرد، بريده بريده گفت:
نزديك من بيا. من و تو روزگار درازي دوست بوده ايم... تو، پدر سمعان، چوپان خدا هستي، و من نه راهزنم و نه ديوانه... جلو بيا و مگذار در اين جاي دورافتاده بميرم. بيا تا بگويم چه كسي هستم.
پدر سمعان به مرد نزديك شد. زانو زد و در او خيره شد؛ اما چهره او را، دانا و حيله گر، زشت زيبا، و تد و نرمخو ديد.به تندي پايش را عقب كشيد و با تعجب پرسيد:
تو كيستي؟
مرد زخمي و مردني با صداي ضعيفي گفت:
تز من نترس پدر، كه ما ديرزماني است با هم دوست هستيم. كمكم كن تا بايستم و نزديك رودخانه ام ببر و زخمهايم را با لباست پاك كن.
پدر روحاني پرسيد:
بگو كه كيستي؟ چون تو را نمي شناسم. حتي به ياد نمي آورم كه تو را ديده باشم.
و مرد با صداي دردناكي پاسخ داد:
تو مرا به خوبي مي شناسي! مرا هزاران بار ديده اي و هر روز از من سخن مي گويي... من از زندگي ات براي تو عزيزترم.
و پدر روحاني با سرزنش گفت:
تو يك دروغگويي! كسي كه در حال مردن است بايد راست بگويد.... من در تمام عمرم هرگز چهره زشت تو را نديده ام. بگو كه چه هستي وگرنه رهايت مي كنم تا در زندگي غريبت جان دهي.
مجروح به‌ آرامي حركت كرد و به چشمان پدر مقدس خيره شد. بر لبانش لبخند عارفانه اي نشست، و با صدايي نرم ، عميق و آرام گفت:
من شيطان هستم.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.