خدا تصوير جهنمي تو را به من نشان داده و همواره باعث شد تا از تو متنفر باشم. لعنت ابدي بر تو باد! چوپان، به خاطر گوسفندان ديگر بايد گوسفند بيمار را نابود كند.
شيطان پاسخ داد:
درنگ نگن پدر و اين فرصت كوتاه را با سخنان خود تلف نكن.... بيا و زخمهايم را ببند پيش از آنكه زندگي از پيكرم رخت بربندد.
پدر روحاني در جواب گفت:
دستاني كه هر روز براي خدا قرباني هديه مي كنند، نبايد پيكر آنش را لمس كنند.... تو بايد بميري و زبان قرنها و لبان انسانيت بايد تو را نفرين كنند كه تو، دشمن انساني. هدف اصلي تو، ويراني فضايل و تقواست.
شيطان اندوهناك به خود حركتي داد و به كمك آرنجش، خود را بلند كرد و گفت:
تو نه مي داني كه چه مي گويي و نه مي فهمي كه چه جنايتي در حق خود مي كني. توجه كن تا داستانم را براي تو بگويم. امروز در اين دره غريب به راه افتادم. وقتي به اينجا رسيدم گروهي از فرشتگان را ديدم كه به من حمله ور شدند و چند ضربه كاري به من زدند؛ يكي از آنها شمشيري دولبه داشت . اگر او نبود، همه را پس مي زدم. اما در برابر شمشير بران او هيچ قدرتي نداشتم.
شيطان لحظه اي سكوت كرد و با دست لرزانش، زخم پهلويش را فشرد. آنگاه ادامه داد:
آن فرشته مسلح، فكر مي كنم كه ميكاييل بود. جنگجويي ماهر بود. اگر خود را به دوستم زمين نزده بودم و بهانه مردن نمي كردم، او بي رحمانه مرا كشته بود.
پدر با صدايي پيروزمندانه و نگاهي به آسمان دوخته گفت:
مبارك باد نام ميكاييل كه انسانيت را از وجود دشمني چون تو رهايي بخشيد.
شيطان با اعتراض گفت:
تحقير من از انسانيت، بيشتر از تنفر تو از خود نيست... تو مرا براي دفاع از خود نفرين مي كني حال آنكه من سرچشمه سعادت و خوشبختي تو بوده و هستم... دعايت را از من دريغ مي كني و مهرباني ات را كمتر و كمتر؛ اما تو در سايه وجود من زندگي مي كني... تو از وجود من بهانه و اسلحه اي براي اعمال خود ساخته و نام مرا براي توجيه كردار خود به كار مي بندي. آيا مايحتاج خود را از حال و آينده من به دست نياوردي؟ آيا امكاناتي فراهم نكردي كه براي به چنگ آوردن طلا و نقره از پيروانت، سلطنت مرا، همچون مويي بنامي و بداني؟
فكر نمي كنم كه اگر بميرم، از گرسنگي خواهي مرد؟ اگر امروز بگذاري من بميرم، فردا چه خواهي كرد؟ اگر نام من ار بين برود، تو چه كاري خواهي كرد؟

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.