آيا تو به عنوان يك مرد مقدس و روحاني، تشخيص نمي دهي كه وجود شيطان است كه كليسا را خلق كرده؟ اين كشمكش باستاني، دست غيبي است كه طلا و نقره را به طرف جيبهاي با ايمان مبلغ ها و راويان مقدسان جاري مي كند. پس چطور مي تواني مرا در حال مرگ واگذاري، در حالي كه مي داني اين كار، يقينا مقام و آبرويت، كليسايت و خانه و زندگاني ات را از بين خواهد برد.
شيطان چند دقيقه اي ساكت شد و تقاضا و فروتني اش، به استقلالي بي پروا مبدل شد و ادامه داد:
پدر.... تو مغروري، اما نادان. من برايت تاريخ اعتقاداتت را مي گويم و تو خواهي فهميد كه در حقيقت، زندگي هر دوي ما به وجود يكديگر بسته و وجود من به باطن تو گره خورده است.
در نخستين ساعت هاي آفرينش زمان، انسان در برابر سيماي خورشيد ايستاد و دستانش را به جلو دراز كرد و براي اولين بار به سخن آمد و گفت: «آن سوي آسمان، خدايي بزرگ، دوست داشتني و خيرخواه وجود دارد.» پس به دايره بزرگ نور پشت كرد و سايه خود را بر زمين مشاهده كرد و شادي كنان گفت: «در اعماق زمين، شيطاني سياه وجود دارد كه شرارت را دوست مي دارد.» پس انسان به سوي نهاد خويش به راه افتاد و با خود زمزمه مي كرد: بين دو نيروي جبار، از يكي بايد بگريزم و به يكي پناه ببرم.» و سالها همچنان مي گذشت در حالي كه انسان در ميان اين دو نيرو زندگي مي كرد، يكي را مقدس مي دانست چون او را تعالي بخشيد و يكي را لعنت مي فرستاد چون او را مي ترساند. اما انسان، هرگز معناي تقديس و نفرين را درك نكرد. او، مثل درختي كه بين تابستان شكوفه مي دهد و زمستان مي لرزد بين اين دو نيرو بود.
وقتي انسان طلوع تمدن را ديد و در آن به درك و شناخت رسيد، به قبيله و طايفه ها تقسيم شد. يكي زمين را شخم مي زد و زراعت مي كرد، ديگري سرپناه مي ساخت، آن يكي لباس مي بافت و آن ديگر غذا شكار مي كرد.
ناگهان غيبگويي بر زمين طاهر شد و اين، اولين روشي بود كه بي هيچ نياز و احتياجي، اصولي را به كار بست.
شيطان لحظه اي سكوت كرد آنگاه خنديد و شادماني اش، دره هاي خالي را لرزاند. اما اين خنده زخم هايش را بع ياد مي آورد. دستش را روي پهلويش قرار داد و با درد ناله كردو خودش را نگاه داشت و ادامه داد:
آن غيبگو پديدار شد و روي زمين آيين عجيبي رواج يافت. در نخستين قبيله، مردي بود به نام لا- ويس ريشه نامش را نمي دانم. مخلوقی باهوش، اما نسبت به كارها تنبل بود و از كشت و كار روي زمين، از ساختن جان پناه، چراندن گله و از هر كاري كه به حركت و نيرو نياز داشت متنفر بود.
چون به دست آوردن غذا در آن دوران اغازين، جز با تلاش و زحمت امكان پذير نبود، لا – ويس، شبهاي بسياري را با شكم خالي به خواب مي رفت. يك شب تابستاني كه افراد قبيله گرداگرد بزرگ قبيله شان جمع شده بودند و از معاش روزانه شان سخن مي گفتند و زمان مناسبي را انتطار مي كشيدند، ناگهان به پا خاست به طرف ماه اشاره كرد و فريادكنان گفت: «به خداي شب نگاه كنيد! چهره اش تاريك شده و زيبايي اش از بين رفته به ستون سياهي از آويزان از سقف آسمان مبدل گشته است.» جمعيت به ماه خيره شدند. از تعجب فريادي برآوردند و از ترس به خود لرزيدند. گويا دستان تاريكي، به قلبشان چنگ انداخته است چون مي ديدند كه خداي شب به آرامي به گوي تاريك مبدل مي شود و از آن، چهره درخشان زمين، تپه ها و دره ها در برابر چشمانشان در پوششي سياه و پليد پنهان مي گردد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.