اگر خداي شر بر خداي پاك پيروز شود، همه ما نابود خواهيم شد اما اگر خداي شب پيروز شود،ما نيز زنده خواهيم ماند. پس نماز بگذاريد و نيايش كنيد. چشمان خود را فروبنديد و سرهايتان را به سوي آسمان بلند نكنيد. رويايتان را با خاك بپوشانيد كه هر كس شاهد نبرد خدايان باشد نابينا خواهد شد و همه عمر، كور و ديوانه روزگار خواهد گذراند. سر به زير اندازيد و با تمام وجود، از خداي نور شب بخواهيد كه در برابر دشمنش، كه به راستي دشمن ما نيز هست، چيره شود.»
لاويس چنين گفت و كلمات مرموزي كه خود ساخته بود، بر لب جاري كرد. آنان، اين كلمات را هرگز نشنيده بودند. همانگونه كه ماه به تابش و نور واقعي خود بازمي گشت، لاويس صدايش را بلندتر مي كرد تا سرانجام با لحني گيرا و محكم گفت: «اكنون سرهايتان را بلند كنيد و به خداي شب كه بر دشمن خود پيروز شده، نگاه كنيد! ببينيد كه دوباره در ميان ستارگان به گردش درآمده است. او، اكنون بسيار خشنود است و روشن تر از هميشه.»
همه مردم برخاستند و به ماه، كه در روشني كامل مي درخشيد، خيره شدند. اكنون آن ترس به شادي و پريشاني به نشاط مبدل شده بود. به پايكوبي و آواز مشغول شدند و با چوبهاي خود، بر ورقه هاي آهني مي كوبيدند. دره از فرياد شادي و هلهله پر شده بود. آن شب، رئيس قبيله، لاويس را فراخواند و با او به گفتگو نشست و گفت: «تو كاري كردي كه هرگز كسي انجام نداده است... تو رازي پنهان را آشكار كردي كه هيچ يك از ما آن را درك نمي كند. تو اراده قبيله ام را نيرو بخشيدي؛ تو پس از من، بالاترين عضو قبيله خواهي بود. من قوي ترين، و تو عاقل ترين افراد هستيم... تو واسطه اي هستي بين مردم ما و خدايان و آرزوها و اعمالشان را تفسير مي كني و به ما ياري خواهي داد تا بدانيم براي به دست آوردن خير و بركت و عشق آنان، چه چيزهايي نياز است.»
لاويس اطمينان داد و گفت: «هر آنچه خداي انسان در روياهاي مقدس بر من آشكار كرد، در بيداري به شما ابلاغ خواهد شد. مطمئن باشيد كه درست بين او و شما عمل خواهم كرد.» رئيس اطمينان يافت و به لاويس، دو اسب، هفت گوساله، هفتاد گوسفند و هفتاد بره بخشيد و به او گفت: «مردم قبيله بايد براي تو خانه اي مستحكم بسازند و در پايان هر برداشت محصول، قسمتي از آن را به تو بدهند تا بتواني همچون مرشدي شريف و بزرگ زندگي كني.»
لاويس برخاست تا برود، اما رئيس او را متوقف كرد و گفت: «اين خداي انسان كه گفتي كيست و چيست؟ آن خدايي كه با خداي نور و شب ستيز كرده كيست؟ ما درباره او فكري نكرده بوديم.» لاويس پيشاني اش را ماليد و گفت: «اي سرور توانا و درستكار، در زمانهاي قديم، قبل از آفرينش انسان، خدايان در جهان بي كران و در آن سوي ستارگان، با هم در صلح و آرامش زندگي مي كردند. خداي خدايان پدرشان بود و از هر آنچه آنان نمي دانستندخبر داشت و هر آنچه آنان نمي توانستند، او انجام مي داد. او، اسرار بزرگ يگانگي را كه در وراي قانون تعالي بود، براي خود نگه داشت. در هفتمين دوره از دوازدهمين قرن، روح بعتار كه از خداي بزرگ بيزار بود، عصيان ورزيد و در برابر پدر خود قيام كرد . گفت: «چرا نيروي بزرگ اختيار بر مخلوقات را فقط براي خود نگه داشته اي و اسرار و قوانين عالم را از ما پنهان كرده اي؟» مگر ما فرزندان معتقد تو نيستيم كه در درك تعالي و جاودانگي با تو سهيم هستيم؟»
خدا خدايان عصباني شد و گفت: «من قدرت ازلي و قدرت ابدي اسرار را فقط براي خود نگه داشته ام چون، من ابتدا و انتها هستم.»
بعتار جواب داد: «اگر مرا در قدرت خود سهيم نداري، من و فرزندانم و فرزندان فرزندانم، در برابر تو قيام خواهيم كرد.» در آن لحظه، خداي خدايان بر اريكه خود كه در اعماق آسمانهاست ايستاد و شمشيرش را بيرون كشيده، خورشيد را سپرش قرار داد و با صدايي كه گوشه هاي ابديت را به لرزه درآورد گفت: «اي شرور، به جهان شوربخت زيرين، جايي كه سراسرش تاريكي و بدبختياست برو! در آنجا به تبعيد خواهي ماند تا خورشيد به خاكستر و ستارگان به ذرات پراكنده تبديل شوند.» در آن ساعت، بعتار از عالم بالا به جهان پايين كه همه ارواح زشت و پليد در آنجا ساكنند، سرازير شد. از آن پس، به اسرار زندگي سوگند ياد كرد كه با به دام انداختن دوستداران پدرش، با پدر و برادرانش به ستيز برخيزد.
رئيس قبيله، همانگونه كه گوش مي داد، پيشاني اش پرچين و چهره اش رنگ پريده شد، ناگهان پرسيد: «پس، نام خداي زشتي بعتار است.» و لاويس جواب داد: «وقتي در عالم بالا بود بعتار نام داشت اما وقتي به جهان پايين آمد، نامهاي بعل ذبول، سطنابيل، بليعال، زميعل، اهريمن، ماره، ابدون، ديو و بالاخره شيطان كه معروف ترين آنهاست، برگزيد.»
رئيس قبيله چند بار كلمه شيطان را با صدايي مثل صداي شاخه هاي خشك گرفتار در باد، تكرار كرد. بعد پرسيد: «چرا شيطان همانگونه كه از انسان متنفر است از خدايان بيزار است.»
لاويس به سرعت جواب داد: «از انسان متنفر است چون از نسل خواهران و برادرانش است.» رئيس گفت: «پس شيطان پسرعموي انسان است.» لاويس با صدايي پر از رنج و اندوه گفت: «بله سرورم، اما او بزرگترين دشمني است كه روزهايش را با بدبختي و شبهايش را با روياهاي ترسناك پر مي كند. او نيرويي است كه طوفان را به سوي كلبه ها مي راند و به مزرعه ها قحطي مي آورد و براي انسان و گوسفندانش، بيماري و مرض مي فرستد. او، خدايي است شرور، قدرتمند و خبيث. وقتي ما اندوهگين هستيم، او شادمان است و آنگاه كه در شادماني به سر مي بريم، سوگوار و ماتم زده است. ما بايد از طريق دانش من، از شر زشتي هايشان در امان باشيم. بايد شخصيت او را بشناسيم تا در ره ناهموارش نيفتيم.»
رئيس قبيله سرش را به چوبدستي تكيه زد و با خود زمزمه كرد: «اكنون به اسرار دروني آن نيروي عجيب پي بردم كه طوفان را به سوي كلبه هام مي راند و بيماري مرگ را براي ما و گله هامان مي آورد. مردم خواهند فهميد كه من اكنون آنها را مي دانم. پس لاويس را مقدس مي دانند و به خاطر گفتن راز دشمن نيرومندشان و راهنمايي آنان از راه زشتي، او را تكريم كرده و بزرگ مي دانند.»
لاويس، شادمان از غرور و سرمست از شراب لذت و انديشه خود، رئيس قبيله را ترك كرد و به استراحتگاه خود رفت. براي اولين بار، رئيس و همه قبيله، البته به جز لاويس، پب را در بستري احاطه شده با ارواح ترسناك، اشباح وحشت انگيز و خوابهايي آشفته گذراندند.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.