کشکول شیخ بهایی 12

20 فروردین 1391   saharparsa   گنجینه ادبی » کشکول شیخ بهایی   0 نظر   179 بازدید   |


سفارشهای يك زاهد
«قثم» زاهد گفت: راهبی را در بيت المقدس ديدم كه مردم گرد او جمع شده اند. به او گفتم: به من سفارش نما! گفت: همچون مردی باش كه از درندگان به وحشت افتاده و ترسان است. می ترسد كه اگر غفلت كند، او را پاره پاره كنند، يا اگر آرام گيرد، بدرندش. پس شب او، شب ترسناكی است، هر چند كه فريب خوردگان، در آن آرام گرفته اند. و روزش، روز غم انگيزی است، هر چند كه بيكارگان در آن خوشحالند. سپس روی از من باز گزداند و مرا ترك كرد. به او گفتم. بيش از اين بگوی! گفت: تشنه به جرعه ای آب قناعت كند.

«ابن العدوی»
و وعدت بأن تزور ولم تزر * فغدوت مسلوب الفؤاد مشتتا
لي مهجة في وعبرة * في المرسلات فكرة في أهل أتى

و ديروز وعده ديدار دادی ولی نيامدی و من با خاطری پراكنده شب را به روز آوردم. مرا دلی است در اشتياق، و اشكی كه در نسيم ديار دوست می ريزد و انديشه ای كه آيا خواهد آمد؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.