كشكول شيخ بهايی 20

14 خرداد 1391   saharparsa   گنجینه ادبی » کشکول شیخ بهایی   0 نظر   361 بازدید   |

هـذا كـتاب فتـى لــه همــم *** ألقـت إليـك رجـاءه هممــه
قـل الزمــان يـدی عزيمتــــه *** و طــواه عـن أكفائـه عدمـه
و تواكلتـــــه ذو قرابتـــــــــه *** و هـوت به من حـالق قدمـه
أفـضى إليـك بــسره قلـــم *** لـو كـان يعقلــه بكــا قلمــه



اين نامه جوانمردی صاجب همت است كه همت بلندش او را به درگاه تو آورده است. روزگار، دست همتش را بسته است و به سبب نيستی، اطرافيانش پراكنده شده اند، خويشانش از وی بيزارند و گامهایش او را از بلندی به زير انداخته اند. اينك به نيش قلم بر تو آشكار می شود، و اگر قلم از حال او باخبر شود، بر وی خواهد گريست.



***




آزادی تو بندگی من است

«عثمان بن غفان» غلامی را با كيسه زری به نزد ابوذر فرستاد و به غلام گفت: اگر از تو بپذيرد،‌ آزادی. و چون غلام با كيسه به نزد ابوذر آمد، اصرار كرد ولی ابوذر نپذيرفت. غلام به او گفت: آن را بپذير! كه آزادی من در اين است. و ابوذر گفت: بلی چنين است، ولی بندگی من نيز در آن است!



***




شگفتی از پيامدهای روزگار

بزرگمهر گفت است: داناترين مردم به روزگار كسی است كه از پيش آمدهای آن كمتر به شگفت می آيد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.