کشکول شیخ بهایی 76

4 شهریور 1392   saharparsa   گنجینه ادبی » کشکول شیخ بهایی   0 نظر   635 بازدید   |

حکایتی از عمر خیام

عمر خیام با همه چیرگی که در فنون حکمت داشت، بدخلق بود و در یاد دادن، و فایده رساندن بخل می ورزید. چه بسیار که در پاسخی که از او می شد، سخن را به درازا می کشاند و به ذکر مقدمات دور می پرداخت و با سرگرم شدن به چیزهایی که به پرسش مربوط نبود، از پرداختن به متن پرسش شانه خالی می کرد.
روزی حجه الاسلام غزالی به نزد او رفت و از او پرسید: چرا بخشی از اجزای فلک، با آنکه با بخش های دیگر شبیه است، قطبیت یافته؟ اما خیام سخن به درازا کشاند و از این آغاز کرد که: حرکت از کدام مقوله است؟ و چنانکه شیوه او بود، از ورود به بحث طفره رفت و سخن خویش به درازا کشاند که اذان ظهر را گفتند. غزالی گفت: {جاء الحق و زهق الباطل} از جایش بلند شد و بیرون رفت.

در کتاب «ورام» روایت شده است: امیر المومنین(ع) هیزم می شکست و از چاه آب می کشید و خانه می روفت و فاطمه (س) آرد می کرد و خمیر می کرد و نان می پخت.



***




هنری که همیشه همراه شما باشد
در تاریخ حکمای شهرزوری آمده است: کشتی به دریا شکست و مردی به جزیره ای افتادو در آن سرزمین شکل هندسی درست نمود. برخی از مردم جزیره آن را دیدند، و او را به نزد پادشاه بردند. پادشاه او را گرامی داشت و انعام و اکرام کرد و به دیگر نقاط کشور نوشت: ای مردم هنری بیاموزید! که اگر کشتی شما در دریا بشکند باز هم با شما باشد.


مردی با ده هزار درهم به نزد ابراهیم ادهم آمد، و از او خواست تا آن رابپذیرد، ابراهیم نپذیرفت. مرد اصرار کرد و ابراهیم گفت: ای فلان! می خواهی با ده هزار درهم، نام مرا از دفتر فقیران محو کنی؟! هرگز چنین نکنم.



***



شفا با غذای حلال
پارسایی می گفت: اگر قرص نان حلالی می یافتم، آن را می سوزاندم و می سائیدم و به صورت پودر در می آوردم، تا بیماران را بدان، درمان کنم.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.